ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
حالم بده مثل یادآوری مکرر تمامی لحظات غم انگیز و خجالت آور زندگیم.
وقتی قضاوت شدم. مثل وقتی که توی خواب گم میشم و دیر میرسم خونه یا کتک میخورم.هر کسی آستانه تحملی داره. مال من خیلی وقته که تموم شده. مثل آدمای "اسکل" هر روز دارم به زندگی مسخره ای ادامه میدم که هر از چند گاهی یکی پیدا میشه و باهام بازی میکنه و در حقیقت بازیم میده و همیشه هم من باید ببازم، غرورم،شخصیتم، احساساتم و اعتمادم. دلم میخواد کتاب "تماما مخصوص" رو جر بدم و آتیش بزنم دقیقا مثل کاری که دوست پسر قبلیم با کتاب هایی که از صمیم قلب بهش هدیه داده بودم کرد و گذاشت عکس پروفایل تا ببینم و بدتر ذوب شم. نمیفهمم چطوری ممکنه انقدر همه چیز بد بشه و جهنم هر روز بیشتر قابل درک تر بشه. دلم میخواد "فندک" رو پرت کنم توی حیاط لای گِل هایی که هست یا از ماشین پرت کنم تو بزرگراه، دقیقا مثل کاری که دوست پسر قبلیم با حلقه ی مورد علاقه ام و یا هدیه هایی که بهش دادم کرد. انقدر کارای بد در حقم کرده و قبولشون نکرده که هزار چیز توش گمه و همیشه باعث شد فکر کنم روانی هستم، در حالی که اون منو روانی کرد. کارای عجیب، نه تنها اون بلکه خیلیا. دوباره برگشتم به اون لوپ نفرت انگیز و انقدر قلبم گرفته و درد میکنه که فکر نکنم زیاد دووم بیارم. میشه مثل بعد از ظهر 13 فروردین امسال و سکته ای که برام رخ داد و راهی بیمارستان شدم. دقیقا علائم سکته ئه رو دوباره دارم. سرگیجه،تعریق، سردی، لرزش دست هام، تنگی نفس و حالت تهوع ،تپش قلب. و این حس ها دارن هی زیاد میشن. برم مامان و بابام رو بیدار کنم؟؟ بیچاره اونا که منو دارن،کاش همین امشب بمیرم تموم شه. حس شدید مسخ واقعیت دارم. دچار درد شدید دنده و معده هم شدم الان. کاش بقیه بفهمن عذاب وجدان یعنی چی. میخوام دوخته بشم به تخت دوباره و تا صبح این حال جسمی بد رو تحمل کنم و مدام بالا بیارم تا یادم نره دوباره چه غلطی کردم.