از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Moody

دیگه واضحه من یکمی دو قطبی هستم،همه چیز تغییر کرده. جدای اینها،بوسیدمش، توی ماشین، بارون هم میومد،از گردنش شروع شد،صورتم رو توی یقه اش بردم و بو کردم،لب هام روی گونه اش حرکت کردن و روی لب هاش رفتن و اون هم ادامه داد،چشم هام رو بستم، نخواسنم باز کنم،خیلی نرم بود،مزه داشت و هویت،روح،رنگ،شخصیت،بافت و حالت،ملایمت و حرارت،همیشه ناراحت بودم اولین بوسه هام توسط افراد دیگه ای خراب شده بودن ولی،چه اهمیتی داره،انگار اولین بارم بود،حسش اینطوری بود،انگار اولین بوسه ی زندگیم بود.بهش میتونم راحت همه چیز رو بگم،بدترین مسائل رو،تجارب و گذشته ام رو،بدون هیچ قضاوتی میشنوه،عاشقشم،فکر کنم اینطوری باشه. شاید یکم زوده گفتن دربارش به این وضوح ولی، لعنت بهش که سر تا پاش خوبه و حواسم رو پرت میکنه و بهش هم میگم همیشه،احساس میکنم من رو از تمام گرایش های مریض گونه ام دور میکنه،من دارم طبیعی میشم،اینطور به نظر میرسه،توی این ساعت و این وقت، آرزوم به صورت دقیق اینه که بتونیم مهاجرت کنیم به مکان مورد علاقش و باهم زندگی خوبی داشته باشیم در حالی که توی یک رابطه‌ی عمیق و فناناپذیر گرفتاریم و چیزی جز عشق و بخشش بینمون وجود نداره،توی خیالات و واقعیات منی تو.