در واقع من همیشه حرفی برای گفتن دارم. چون تا اونجایی که یادم میاد هیچوقت حوصله ام سر نرفته. میخواستم بگم قضیه چیه که why we should move on and why we cannot sometimes، آیا چیزی از ما کنده شده و به این خاطر عصبانی هستیم یا چیزی از طرف مقابلمون به ما سرایت کرده که دیگه اونی نیستیم که قبلا بودیم؟
همیشه فکر می کردم که daddy issues دارم. شاید هم دارم ولی الان میگم این رویکرد، بهونه ای بود برای فرار کردن از چهره واقعیم.
چهره واقعی به کنار، قبلا نه تنها از چهره ام (صورتم) خوشم نمیومد بلکه از آرایش کردن هم فراری بودم، حالا بقیه اینو میذارن به حساب تنبلی یا اعتماد به نفس داشتن از جهت اینکه یکی با صورت خودش اوکیه، و خیلی چیزای دیگه. از درون آدم خبر ندارن. برای من صرفا یک حسی بود که احساس گناه داشتم از اینکه بتونم از خودم لذت ببرم. وقتی کسی من رو به طریق مختلف میدید و به هر دلیلی و داستان و ماجرایی ازم تعریف می کرد، این حس مریض گونه بود که اون تعریف و تمجید واقعی نیست اما همواره از شنیدن اون جملات لذت عمیقی میبردم. مثل اینکه مدت زمان زیادی خودم رو تنبیه کنم و یکدفعه از طرفی دیگر تشویق بشم.
این روزها قبل از کلاس هام تایم میذارم و به صورتم میرسم، همیشه از رژ مات خوشم میومد ولی برای عکس های خصوصیم استفاده می کردم،الان راحتم. آرایش کردنِ قبل از دوش گرفتن رو کنار گذاشتم، دیگه نمیخوام سریع صورتم رو پاک کنم . این راهی که توش هستم یک مسیر موقتی و جالبه، در واقع یک motel امن هست. اینکه حال آدم خوب نباشه و بگه خوب نیست، درسته، اما اینکه دائما توی اون حال بد بمونی و هیچ کاری براش نکنی بدتره، روز های زیادی به تختم دوخته شده بودم و پشت سر هم فیلم وسریال و غیره، eating junk food و خوندن پیام های قبلی از روابطی که تموم شدن تا بفهمم چی تقصیر من بوده و چی نه،حس بد، سرزنش دائمی خودم. قضاوت های وحشتناک که صداهای درونی ذهنم بودن. علاوه بر اون مشکلاتی که به وجود اومده بود و نمود های بیرونی و واقعی داشت. فقط کسی میدونه که این حس بدیه که دقیقا تجربش کرده باشه. از اینکه بیام روزمرگی با جزئیات بگم بدم میاد. اینکه مثل خیلیا نظر کارشناسی بدم درباره مسائل مهم متنفرم، اینکه یک چیزی بداهه باشه به نظرم درسته، اینی که الان مینویسم وسواسی و داستانی و برنامه ریزی ئی پشتش نیست، در واقع قانونی و ساختاری نداره، اینه که حس خوبی داره. قبلا از اینکه توسط هر کسی خونده بشم خوشحال نبودم اما الان به درجه ای رسیدم که راحت بتونم پیامی که از غریبه هست رو پاک کنم بدون اینکه دل مشغولی بگیرم، اکانت هام رو به خاطر آرامش خودم دلیت کنم نه به خاطر فرار از بقیه. به این درجه رسیدم که اعتراف کنم، شدت خوب یا بد بودنم از نظر رفتار هام رو قبول کنم، مثلا من یک مشکلی که داشتم این بود که در عین حال میخواستم بگم مستقل و تنها و سینگلم ولی نیاز داشتم کسی توی زندگیم باشه که مرز های رابطه ام باهاش پیچیده است و something is wrong with us و این اشتباه بودنه برام ارضا کننده بود و هنوز نمیفهمم چرا،مثلا میدونستم طرفم واقعا منو به خاطر چیزی که هستم دوست نداره و داستان های دیگه ای رو دربارم دنبال میکنه ولی ادامه میدادم به این خیال که منم دارم ازش سوء استفاده می کنم چون دائما این دروغ رو به خودم میگم: {در عین حال میخواستم بگم مستقل و تنها و سینگلم ولی نیاز داشتم کسی توی زندگیم باشه که مرز های رابطه ام باهاش پیچیده است و something is wrong with us و این اشتباه بودنه برام ارضا کننده بود و هنوز نمیفهمم چرا} / دختر و پسر و از سنین کوچیکتر از خودم تا خیلی بزرگتر، من تجربه کردم، فهمیدم، زجر دادم و قاعدتا زجر زیادی کشیدم، در نهایت من "برای پیدا کردن اون صلح درونی که شما ها برای میلیون ها تومن هزینه کتاب و پادکست و جلسات مشاوره در نظر میگیرید، و اون پذیرش خودم با چهره واقعی شخصیتم که ممکنه زیبا هم نباشه"، نیاز به حواس پرتی ندارم، لازم نیست کسی باشه کنارم، حتی موقع درس و کار و غذا خوردن من به خودم فکر میکنم، نه اینکه تو گذشته گیر کنم، من دارم حل میکنم، چیزی که خیلی ها در برابرش هنوز ضعیف هستن، ممکنه اون مشاوره و فیلم و کتاب نباشه براشون، میدونید به جاش چیه؟ چیزای کمک نکننده تر :) ! فحاشی،جق زدن، دوست شدن با هر کسی، سکس با هزار نفر،شوخی گرفتن همه چیز و بیخیال نشون دادن خود، غرق شدن تو کار و به اصلاح loop، قانع شدن به سطحی که هستی!
حس میکنم اونقدری که باید مجازات شدم و کافیه و الان وقت بازبینی کارامه، این یعنی moving on، نه دروغ گفتن به خودم،نه وانمود کردن و fake smile داشتن، نه چسبیدن به بقیه تا اینکه از خودت جدا بشی،باورم نمیشه تو کل مدت شادی و غم هام هیچ دوستی کنارم نبود و این من بودم،از جهتی، اگر واقعا دردی دارید، باید اونو بچشید، چون نادیده گرفتنش شمارو عقده ای و پرخاشگر میکنه. من داد میزنم، گریه می کنم، بی برنامه میشم،اما ذهنم رو بازی نمیدم، اگر حالتون بده، این خوبه، چون میدونید دقیقا چه حسی دارید و ازش فرار نمی کنید. پیش روانپزشک که میرفتم و وقتی به خودکشی فکر می کردم،میدونستم روز های آینده ای هست که به این قبیل ایام میخندم یا برام مسخره و ضایع هستن،یا خیلیا میان بهم توهین میکنن و میگن روانی ئی چیزی هستم، واقعا چرا این نوع حرف ها باید مهم باشه، وقتی هنوز درونِ شما پر از تحرک و جوشش هست. کثیف بودن،بدبخت بودن،عصبی بودن،بی سواد و ضعیف بودن و پوست خراب داشتنِ خودتون رو قبول کنید، بعدش سریعا به این فکر می کنید که این انتسابیه یا اکتسابی، چه راه حلی براش وجود داره،just be fucking honest with yourselves
از جهتی منم افتضاح کامل نیستم، اما دارم تلاش میکنم:) مثال بزنم، مشکل بعدی من تصورات به اصطلاح dirty ئی بود که هنوزم درگیرشم، الان به جای سرزنش کردن خودم و مرور فاجعه های گذشته،فقط خودم رو میبخشم و آروم می کنم، مطالعه میکنم تا دلیل این رو بفهمم، خب ریشه اش از سرکوب های جنسی و از جهتی رها شدن و آزادی داشتن های غلط تو برخی قسمت های سکسیه که تجربه کردم،تعرض هایی که برام اتفاق افتادن. این پارت طوریه که من بدون اینکه تلاشی بکنم تا کسی رو میبینم انواع اتفاقات جنسی رو دربارش میسازم و شاید خیلی ها اینطورین، من قبلا دائما میگفتم مریضم، این واقعا چیزی نیست که دائمی باشه. اسم یک اختلالی رو روی من گذاشته بودن، pure o and EIPS که این دوتا باعث میشدن در کنار افسردگی، من وسواس های فکری و رفتاری شدیدا ویرانگر داشته باشم، کسی کنارم دوام نیاورد،خانوادم مجبور بودن باشن چون نهایتا blood is thicker than water and you cant fight it ، میخوام بگم بازم تنها میشید و در پایان خودتونید،اینکه رو هر چیزی برچسب بزنی و توجیه کنی جالب نیست. نمگیم این اختلال ها واقعی نیستن ولی تا کی میخوای کیسه دارو هات رو بگیری دستت و بقیه به این خاطر مراعاتت رو کنن؟ درسته که تروما ها همشون ریشه دارن ولی وقتی مقصر رو پیدا میکنی و میخوای به این برسی که بیگناهی، خوبه، میشه بپرسم بعدش چیه؟ دیوار بلندتری نیست؟ بعد کلی دعوای درونی یا بحث با بقیه، باز یک نتیجه ای میاد که نه تو و نه طرفت نمیخواین قبول کنین حقیقت چی بوده، برام پیش اومده و با حس بسیار بدی از یک کابوس توی واقعیت بیدار شدم، بعدش چیکار می کردم؟ شکنجه کردن خودم؟ انجام دادم، ولی باز بعدش چیشد؟
از تنهایی شدیدا می ترسیدم ولی میخواستم بگم نمی ترسم، نمیفهمیدم همون موقع هم تنها هستم، در واقع با خودم،تنهایی ناب و بکری هم نداشتم که خوش بگذره، فقط دست نخورده بود و از یک سری جاها آسیب دیده بود، رفتار های دیگران مثلا، بعدش با ورود یکی بیدار میشی و میفهمی تنهاییت دقیقا چی بوده و حتی با دیگران هم همون حس رو داری. در خلوت خودم با چند نفر در رابطه بودم، یا مدتی بعد با یک نفر و حتی تو این وضعیت سعی داشتم رابطه ی محکمی باشه، ولی همیشه مشکلاتی بود چون اساسا من با اون دروغی که بالا قرمزش کردم و زیرش خط کشیدم شروع می کردم، یعنی از اول دیوار رو کج و خراب بسازی، آدم اشتباه رو انتخاب کنی و ذهنیت خودت هم درست نباشه، وابستگی پیش میومد ولی عشق نه، همون وابستگی کافیه که حالت بد بشه، عاشق بشید وقتی آماده اید، نه وقتی که حوصلتون سر رفته. اینم بگم، هر کسی یک history و backgroundئی داره، شرایط خانوادگی سخت،کودکی پر مشقت، نوجوانی دردناک،من قضاوت شدم و متاسفانه آدم قضاوتگری هم هستم گاهی،نیاز ندارم صدتا کتاب بخونم تا به نتیجه برسم: اول خودت رو ببین، بعد شجاع باش و قبول کن که انعکاسِ شخصیتِ تو و خروجیِ عصاره ی روحت، همون رفتارِ طرف مقابلته، مثلا چی؟ به خاطرش به اکس خودت فحش میدی یا مشاوره میری تا کتک و تبعیض کودکیت رو فراموش کنی،نمیگم افراد مریض وجود ندارن، ولی انتخاب همیشه با خودمونه، شکسپیر گفته،فرصتی برای به دست آوردن و از دست دادن، این یک بازی دو طرفه است، برد برد و باخت باخت، غالبا 0 و 1 ئی نیست، یک رشته ایه که کش میاد، فقط همین.