از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Lust for Life - قسمت اول

Lust for Life

این داستان واقعی که میخوام در چند قسمت تعریف کنم، مضامین جنسی صریح و از نظر روانی بار سنگینی داره و اگر تنگ هستید با ماجرا های من خودتون رو گشاد نکنید، "یعنی جنبه نداری نخون" و تعریف کردنش هم به این دلیل هست که برای اولین بار در طور عمر 23 ساله محیای آبی، برای شخصی تعریفش کردم و قفل راز بودنش شکست، پس اینجا هم میگم، به خاطر حفظ آبروی اون شخص و حریم خصوصیش، اطلاعات کامل درباره اسم مکان ها و اشخاص نخواهم داد ولی خب من رو که دیگه میشناسید، قضاوت هاتون برام مهم نیست، من یک انسان آزاد و رها هستم، خب، برید ادامه مطلب.

 

حس کردن خودم به عنوان موجودی که هویت مردانه داره داستان امروز و دیروز نیست، سال 1399 بود، ترم اول دانشگاه تو رشته اولم بودم و به خاطر کرونا همه چیز مجازی بود، یک استاد داشتم که زن بود، متاهل، سی و پنج ساله، اگر بخوام از ظاهرش بگم، زیبا بود، جذاب و گیرا، قد و وزن متناسب و به نوعی بدنی که با ورزش های مقطعی خوب مونده بود، بچه نداشت، چشم هاش خوش رنگ بودن، موهاش پرپشت و اگر میدیدی فکر نمیکردی این بالای سی سالش باشه، یک سرزندگی و انرژی خاصی داشت، وضع مالیش خوب بود نسبتا، اگر بخوام از صداش توی کلاس های مجازی بگم، برعکس بقیه حوصله گوش دادنش رو داشتم، بهم آرامش میداد و چون فیلد تخصصیش زبان بود، با این در ترم اول زبان تخصصی 1 داشتم و در ترم دوم، زبان تخصصی 2 و بعد هم درس زبان عمومی، مجموعا 7 واحد باهاش پاس کردم، خلاصه، به خاطر راحت بودنش توی حجاب و رفتار نتونسته بود به عنوان هیئت علمی جذب بشه ولی سطح علمی این شخص بالا بود، لیسانس مترجمی، فوق ادبیات انگلیسی و دکترای آموزش زبان با یک گرایش خاص و پژوهش های گسترده تو اون زمینه، یکی از مقطع هاش رو بیرون از ایران به عنوان فرصت مطالعاتی خونده بود، چندین کتاب آموزشی چاپ کرده و مقاله داره، بدون شک یکی از افرادی بود که توی زبان خیلی قبولش داشتم و حرف زدن باهاش اونم به انگلیسی لذت بی کرانی بهم میداد.


از خودم بگم، اون موقع درگیر ورزش های رزمی بودم، استخون چونه و گونه چپم آسیب دیده بود، مو های کوتاه، رنگ های فانتزی آبی و سبز، خیلی پسرونه تر بودم چون کلا تو روابط بیشتری با دخترا بودم و میخواستم حس فاعل داشته باشم و خب شر و شیطون تر ولی افسردگی غالبی که  مقطعی با دارو حل میشد و از اون رابطه ای که پستش تو وبلاگم پین شده هم خبر دارید احتمالا اگر منو میخونید، در حین کات و زجر از طرف اون دختر، من با این استادم خیلی صمیمی شدم، تا جایی که شب ها به بهونه نماینده درسش بودن تا صبح چت می کردیم و تو اوج شلوغ بودن برنامه اش، خیلی سریع جوابم رو میداد، من خیلی راحت از خودم میگفتم و هی میخواست مراقب من باشه و بهم روحیه بده.با  این شخص در هفته یک جلسه کلاس داشتم ولی به خاطر رغبت زیاد به سطح بالای کلاسش ازش لینک کلاس های دیگه اش تو گروه زبان رو گرفته بودم و شرکت میکردم، تقریبا هر روز کلاس داشت، یک استاد مدعو محبوب و جذاب.


من به سرعت در اولین جلسه نماینده درسش شدم و سر همین موضوع اون چت ها هر روز بودن، یک سری بحث های عمیق داشتیم که تحریک من رو برای نزدیک تر شدنمون بیشتر کرد، من دیگه یک جایی از گرایشم گفتم و واکنش حساب شده اش بیشتر جذبم کرد اما کمی بعد، دعوایی پیش اومد. ادعایی کرد که من بچه ام و دارم تلقین میکنم که دخترارو دوست دارم، ترم اول تموم شد من از لج، برای ترم دوم درس زبان تخصصی 2 رو برنداشتم!این به قدری فشاری شد که رفت از طریق آموزش پیگیری کرد و آموزش هم من رو سوراخ کرد که به چه جرئت این کارو کردی و این درس سال بعد ارائه میشه و الان باید برش داری "قوانین زوج و فرد ترم ها" و پیش نیاز یک سری درس های دیگست و بدبخت میشی و منم گفتم موازی با یک گروه دیگه بر میدارم و یا بعدا مهمان میشم یک دانشگاه دیگه و خلاصه انقدر بهم فشار اومد که بر داشتم و حتی این اومد پیویم و گفت اینم از همون بچه بازیات هست و منم گفتم "تو" باعث شدی!" و ازم عذر خواهی کرد، لحن رسمی ما شکست، کدورت ها رفع شد، صمیمیت دوباره برگشت، من از خر شیطون اومدم پایین و اوضاع مثل سابق شد.


افراد زود به من اعتماد میکنن، نمیدونم چرا، خیلی نزدیک تر شدیم، این صحبت ها اونقدری ادامه پیدا کرد که یک شب علنی گفت: " تو میگی میتونی دخترا رو اغوا کنی؟ از بابت من باید خیالت راحت باشه محیا" و من گفتم "چطور" و اون گفت "رو من تلاشت اثری نداره، تو مثل خواهر کوچیک منی"،صحبت ها و چت ها تماما به انگلیسی بودن و کلا یکی بخواد مخ منو عاشق خودش کنه باید از این زبان استفاده کنه، گفتم "من اگر بخوام میتونم" و خندید، نوشت "من سرد هستم و ظاهرم گرمه، در حقیقت من و شوهرم مشکل داریم و سه سالی هست که باهاش رابطه نداشتم!".


شرط بستم، شیطان درونم این کار رو کرد، همون مردی که الان کنترل وجودم دستشه، بازی کردم، کنجکاو شد و تشنه برای دیدن هم از نزدیک، صحبتی نبود که نکرده باشیم، کل زندگیم و زندگیش پر شده بود از هم دیگه، خانوادم میگفتن میشه دو دقیقه از این استادت نگی و دانشجو های دیگه از من بدشون اومده بود چون دائما زده میشدم تو سر این و اون، ترم دوم رو به تموم شدن بود، یادمه، دعوتم کرد، ساعت 9 صبح رسیدم خونه اش، همه چیز خوب و تمیز بود، متوجه شدم شوهرش یک شخص جدی و خشنه، کارش مهم بود و ماموریتی و این بیشتر وقت ها تنها بود و یا اگر نبود، بحث داشتن، خانوادش به شدت مذهبی بودن و از طرف اونها طرد شده بود و مجبور بود توی اون رابطه بمونه، با وجود استقلالی که داشت و تو زمینه های دیگه هم فعال بود، شدیدا میترسید از تنهای تنها زندگی کردن.


اون روز، تا ساعت 4 بعد از ظهر توی سکوت های مقطعی و صحبت های پراکنده، تعریف خاطره و وضعیت های خانوادگی و درک موقعیت های مشابه گذشت تا اینکه کمی از 4 گذشت و یادمه، رفتیم توی اتاقش، ازش خواستم آلبوم عکس هاش رو بهم نشون بده و این کارو کرد، روی تختش افتادیم و به سقف خیره شد و گفت "من هر روز از خدا میخوام که زندگیم رو ازم بگیره، خیلی خسته ام برای هر روز از اول بیدار شدن"، چهره معصومی داشت و چشم هاش خیس شده بودن، دستم رو زیر سرم گذاشتم، بهش خیره شدم و صورتش رو نوازش کردم، صحبت میکرد و من به چشم هاش و بعد لبش خیره شده بودم، رفته رفته آروم و جدی شد و اون هم با الگویی مشابه بهم نگاه میکرد، تو اون اتاق نیمه تاریک، نزدیک صورتش شدم و لب هاش رو بوسیدم، عقب رفتم، ازش پرسیدم "خوبی؟اوکیه همه چیز؟"، بهم لبخند زد و دستش هاش رو پشت سرم برد و اینبار اون منو بوسید، یادمه، الان که مینویسم، مو به تنم سیخ شده، روی بدنش بودم و ولعی که برای بوسیدن اون داشتم، تا الان برای هیچکسی نداشتم، واقعا میگم، متقابلا انگار اون هم اینطوری بود، خوردن لب های نرمی که حس هیجان پیش رفتن و تا تهش رو دیدن رو برام بیشتر می کرد، نمیدونستم به دید تجربه نگاه کنم، بچگی"چون واقعا سنی نداشتم" و یا به چشم عشق و وابستگی، شهوت و یا دردسر.


سختمه الان همش رو بگم که دقیقا چیشد، یکم استراحت روانی نیاز دارم تا ادامش اش رو در پست های آتی بگم، ماجرای دیگری هم با یکی دیگه در همین رده دارم که اون رو اصلا دوست ندارم تعریف کنم و امسال اردیبهشت رخ داد، ازش بدم میاد چون شدیدا بهم میریزم، ولی این رو... این رو هنوزم دوست دارم شاید.
She