از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

بوسه هاتون رو هدر ندید

میخواستم درباره اتفاقات جدید با آتنا و روزمرگی هام بنویسم ولی یک چیزی اومده تو سرم که خیلی عجیب تره، اونارو میذارم برای پست بعدی.


یک احساس دلتنگی عجیبی دارم، مرور میکنم افراد زندگیم رو، مثل یک درد، توی وسط سینه ام میدرخشه، نمیدونم دلم برای چی و کی تنگ شده، ولی انگار برای بخشی از خودم هست که توی اون خاطرات جا مونده و دیگه بهم بر نمیگرده، داشت خوابم میبرد ولی این باعث شد بیدار شم و چشم هام باز بشن و چنین چیزی رو بگم، دلم برای حس بوسیدن کسی که دوستش دارم و حتی نمیدونم کیه تنگ شده، میدونید، اون لحظه ای که نزدیک میشی، بافت نرم، داغ و مرطوب لب هاش رو حس میکنی، ادامه میدی و کمی بعد،زبونت رو روی لب هاش میکشی و از هم باز میشن، انگار اجازه میده، فشاری نیست، پذیرفتن اون و پیشروی تو، پس به آرومی پیش میری و با زبونش برخورد میکنی،یکم میری عقب و یک گاز کوچیک میگیری و طعمش رو میچشی، فاصله میگیری و ناخواسته یک لبخندی هست، پلک هات باز میشن و چشم های اون، خماره، دوباره پلک هات سنگین میشن و باز اعتیاد داری به تکرار اون حس، انگشت هات روی موهاش و پشت سرش حرکت میکنن، بازدم های پر حرارتی که میتونن پوست هاتون رو بشکافن، کل مشکلات و دردسر هات یادت میره و فقط، اون توی ذهنته، وحشی تر میشی و منتظر همین بوده، نبض هات رو حس میکنی، یک بوسه واقعی، معجزه است، هنر زنده ای هست که تجربش میکنی، بوسه هاتون رو هدر ندید، چون هر بوسه اشتباه، یک زخم میشه، زخمی که خوب میشه ولی یادش نمیذاره بخوابی و اعتیاد بهش، خسته ات میکنه.