از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

چهل تیکه گویی

F-خب، امشب چی بگم براتون، این حرف کلیشه ای یادم اومده که ما در بطن و ذات خود، کسی که بهمون ظلم میکنه رو نمیبخشیم، بلکه چون مدت زمان زیادی از اون زخم میگذره، دیگه نسبت بهش بی حس میشیم، این ایام، PMS به شدت بدی داشتم، واقعا اذیت شدم، نمیدونم این چه صیغه ایه ماها داریم، چرا تموم نمیشه، حالا قدیم تر (دوراه نوجوانیم) تو روز اول و دوم شروع دوره، به مدت 12 ساعت درد وحشتناک داشتم، یه چیز عجیبی بود، انقدر گریه میکردم که صدام میگرفت و در نمیومد، الان اونجوری نیستم زیاد ولی چند روز قبلش و این سندروم پیش از قاعدگی، خیلی سخته.


A-یکی از چیزایی که بدم میاد اینه که با یکی قرار میذاری بری بیرون و غذا بخوری، قبلش یه چیزی کوفت کرده و میگه "من سیرم"، تو بمیر عزیزم، غلط میکنی میای، کنسل میکردی بهتر بود، یا افراد بد حساب که بدهی هاشون رو به موقع نمیدن، دیگه اینو همتون متنفر هستید. یک چیزی درباره اینجا میخواستم بگم، من گاهی به صورت رندوم برای بعضی هاتون کامنت میذارم ولی دیگه بر نمیگردم چک کنم جوابم رو چی دادید، میدونید چرا؟ چون حوصله ندارم، آدرس ها و عنوان های وبلاگ هاتون چرت و پرته و اسم هاتون و همه چیز رو رمزی و حروف ابجدی کردید و منم بدم میاد و هی پست هاتون رو پاک میکنید و یا رمز میذارید و غیره.


I-حالم داره بد میشه، از زبان، انگلیسی صحبت کردن و کلماتش رو گفتن، خسته شدم، یعنی از تدریس خسته شدم، هزار منبع و روش متنوع هم دیگه منو به وجد نمیاره، دوست دارم ترجمه شفاهی رو حرفه ای تر دنبال کنم و صرفا در حد مجری کنفرانس نباشم، چون این یعنی فقط در معرض سواستفاده قرار گرفتن، ولی بازم نمیدونم، شاید یک کار دیگه رو باید دنبال کنم، آستانه رشد در این زمینه برای من پر شده، امروز یک چیزی به ذهنم خطور کرد و اون این بود که من خیلی از اطلاعات شخصی زندگیم رو اینجا میگم، چه میشود اگر یکی از فامیل و آشنا ها بفهمه بلومحیا منم.


T-یه سوال دارم، چرا همه انقدر سطحی و اسکل شدن؟ مخصوصا هم سن های من، دهه هشتادیا رو میگم، آیا شما هم دقت کردید؟ طرز فکر عقب افتاده، نداشتن نظر خاص درباره چیزی یا کسی، بعد دنبال مسخره بازی و کارای بی معنی، حالا نمیدونم به خاطر غم بسیار زیاد رد دادن و یا از اول اینجوری بودن، هی حرف های بیخود و غیبت خاله زنکی و انرژی منفی و این موارد، یا چه داستانیه که همه Adhd دارن مگر خلافش ثابت شه؟ یا قرص خوردن به خاطر افسردگی رو باکلاسی میدونن؟ یا مثلا یکسره زیر این و اون بودن و مستی و سیگار و گل و ویپ و غیره، چه خبره دقیقا؟

H-یک اتفاقی که داره میفته و به عبارتی افتاده اینه که رگ های دست و پا و ران هام مشخص شدن و یکم زدن بیرون و میتونم نظاره گر تغییرات خودم باشم، این ایام دلم برای گذشته تنگ میشه و دوست دارم دوباره بچه بشم و پیر نشم، میترسم، نگران آینده هستم و اینکه زمان هام از دست برن.