از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

تولید و ویرایش

داشتم یک قسمتی از نیم فصل اولم-ویرایش چهارم رو میخوندم و ویرایش میکردم، یک صحنه ای هست که درباره یک شب توی بیمارستان موندنه، درباره شخصیت دختر داستان که یک زخم و در عین حال سقط دردناک داشته و پارتنرش بعد از یک روز وحشتناک سخت و اهدای خون بهش، دوباره میاد و شب ازش مراقبت میکنه، بعد از حموم بردن و برای خواب آماده کردن، شاید معمولی باشه ولی این قسمت رو دوست داشتم:


بهش تکیه دادم،ملافه رو بدن هامون کشید،دستش رو زیر دلم و روی بخیه هام گذاشت و صورت و بینیش رو به موهام چسبوند.
"چیشد؟"
"میخوام بوت کنم"
"چرا؟"
"چون تو زنمی"
با شنیدن این حرفش،انگار دلم یک خوشه انگور بود و حبه هاش چیده میشد، چند دقیقه گذشت تا دستش کم کم شل شد و فهمیدم خوابش برده،حرارت دم و بازدمش رو حس می‌کردم.

احساس امنیت داشتن رو برام تداعی کرد، با وجود اونهمه مشکل.