از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

eg. S he Be lie v ed or S he br ok en

به مرور زمان، افراد به اون چیزی/کسی که بدشون میاد شبیه میشن.دارم فیلم look both ways رو میبینم. اینم که به هر حال و بالاخره به مراد دلم رسیدم ، همون غروب جمعه ای که گفتم... 

 

   


خلاصه که داشتم میگفتم! اخیرا خواب های عجیب بی سر و ته و استرس زایی می بینم که توی خود خواب گاهی میفهمم something is wrong. ترس از دیر رسیدن به خونه،گم شدن، جا گذاشتن وسایل و افتادن دندون هام.

بحث اول:

کسی دقت کرده که چرا بعضیا تو بلاگ اسکای انقدر فاز بر میدارن و فکر میکنن چه خری هستن و اینا؟ یعنی براشون کامنت مینویسی، یا جواب نمیدن و تایید نمیکنن، یا یک کلمه میگن اوکی و باشه، یا کلا هیچی؟ خب کامنت هاتون رو ببندین، اسکلی چیزی هستین؟ از یه طرف تو پست هاشون خواهش و تمنا و التماس توجه برای جذب مخاطب، بعد که یکی میاد اینطورین؟درمان شید زودتر، این تناقض سرتون رو به باد میده بدبختا، نه تنها تو واقعیت کسی تف تو صورت اینا نمیندازه، بلکه تو مجازی میخوان اینجوری عقده هاشون خالی بشه و به عبارتی دلشون خنک. دسته دوم با توجه به نقل قول یکی از مخاطبین دائمی خودم، شیدا، اینایی که مهاجرت کردن یا میخوان مهاجرت کنن. یک شراب و شامپاین خوردن رو چنان بزرگ میکنن و ندید بدید بازی در میارن که اون سرش ناپیدا. یا یک پروسه آزمون تافل و ترجمه مدارک و غیره رو صدبار میگن تا همه بفهمن اینا دارن خبرشون از این مملکت میرن، واقعا برای ما مهم نیست که با هلن و جکسون و کوفت و زهر مار رفتید کلاب و کنار دریاچه. یا طرز نوشتنشون، دیروز در چهارم سپتامبر فلان به آقای ز در یک هتل دادم و دیت داشتیم! یا فلان روز خانم ر رو دیدم، خب به نجاستمون، واقعا فکر کردین جامعه وبلاگ انقدر بزرگ و فراگیره که پست های کسالت آور شما وایرال بشه و زندگی خسته کنندتون رو آشنایان بخونن؟ دست از این رمز و رموز بردارین مگه اینا اختلاس گرن؟ این دسته که دکتر و مهندس هستن و درباره شیفت بیمارستان و کلینیک و سر ساختمون بودن یکسره میگن تا بفهمید شغلشون چیه هم نمیدونم کمبود دارن یا خیال باف هستن. یک دسته دیگر هم فاز غم و بدبختی دائمی. طرف شوهرش بهش خیانت میکنه و هیچ غلطی نمیکنه در این باره و میاد تو وبش چرت و پرت میگه، یا مثلا  به نوعی هرزه است و به این قضیه افتخار میکنه که هر دقیقه زیرِ یکیه، یا یکسره افسردگی و مشکلات روانی و غر زدن و مثل سگ پاچه گرفتن و دو قطبی بودن و بیمار جنسی و منحرف اخلاقی و پدوفیلی. یعنی طرف خودشو جلوی بقیه یه چیزی نشون میده که جلوی تو اونطوری نیست،در ظاهر مظلوم و روشن فکر و مال باخته ولی در حقیقت عوضی،حروم زاده، کثیف،دوهزاری،منافق، سوءاستفاده گر. اون وبلاگ های تبلیغاتی و کپی مطالب تکراری، اشعار بُیوضی هم دسته ی خاصی ندارنیک عده ای هم بی سر و ته حرف میزنن، کل وب رو بخونی متوجه نمیشی چی به چیه، یعنی هیچی یاد نمیگیری، ذهنت باز نمیشه، درگیر نمیشه. بیخیال اینا، کار و زندگی داریم خودمون.


بحث دوم:

درسته که رشته دوم من مترجمی هست ولی تنها کاری که نمیکنم، ترجمه به عنوان منبع درآمد می باشد و نخواهم کرد. عزت نفس من نمیذاره. یعنی چونه زدن برای قیمت و اینکه طرف ارزش کار رو نمیفهمه زجر آوره، یادم نمیاد درآمدی از این وادی رو، تنها چیزی که یادمه کارای رایگانی هست که برای دوست و آشنا و اکس هام انجام دادم و گاهی تولید محتوا که نتیجه مالی اندکی داشته برام، سخن تدریس خوش تر است. برای رشته دومم،در طول تابستون،گرمای شدید،روز هایی که توی کتابخونه کارآموز بودم و خاک قفسه ها رو میخوردم،متوجه شدم شغل آسونیه برای اونی که رشته اش رو خونده یا سال ها تجربه داره، سریعه تو یادگیری مباحث کتابداری و چیزی مثل فهرست نویسی و رده بندی، مدیریت منابع و کار با کامپیوتر و ارتباط با انواع مختلف مردم، باهاش راحتم ولی کتابخونه عمومی اصلا مناسب من نیست، عاشق خدمات مرجع هستم و کمک به افراد توی مقاله نوشتن، جایی که بودم کتابخانه عمومی بود و این داستان ها تقریبا تعطیل. کتابخونه دانشگاهی و تخصصی مناسب منه که توی ایران همه از این مکان تقریبا فراری هستن. ولی چیزی که عجیبه در کتابخونه عمومی، حجم زیاد مطالعه رمان توسط مردم هست، پسرای فلفل ذات و دخترای فریک کنکوری هم که بی شمار میان برای مطالعه، تبم میگرفت اینارو با ظرف غذا میدیدم،  بدترین دوره است این کنکور.


بحث سوم:

دو ماه پیش یک مسافرتی داشتم که مصادف شد با کرونای شدیدم، پریود بی پایان و خودم رو توی هتل حبس کردم به نوعی، خیلی عصبانی بودم در کل. اون ایام فیلم deep water رو دیدم، در کل فیلمی بود که تو زندگی خودم تجربه اش کرده بودم و برام سوال بود چرا یکی مثل ویک (بن افلک،منظورم شخصیتش تو اون فیلمه) رو نداشتم. تهش باید بگم که کمتر ضد حال باشید،یکم خودتون باشید،انقدر سعی نکنید چیزی باشید که نیستید و نخواهید شد،انقدر ایده های دیگران رو ندزدید و ذهنشون رو مشغول نکنید و تحت هر شرایطی حس گناه بهشون ندید،Just be fucking normal، قرار نیست همه مثل هم باشن،انقدر رو مخ نباشید،آدم باشید یکم،همین،خیلی باید و نباید و قضاوتی شد ولی لازم بود!