ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
اصلا حالم خوب نیست، دو دقیقه خوب شده بودم ولی دوباره همه چیز خراب شد و اینکه چرا اینجوری شد رو الان میگم (خیلی خلاصه) :
امروز امتحان داشتم، یکی از درس های رشته مترجمی، امتحانش حضوری بود برای ترم تابستان که برداشتم، از لحظه اول یکی از بچه های حقوق من رو دید و شروع کردیم به انگلیسی حرف زدن، (اون شروع کرد چون پرسید از چه رشته ای ام) و دقیقا مثل من دو رشته ای بود (رشته دومش خلبانی بود)، یک سری صحبت پراکنده و پرت و درسی و لاس خشک گونه، سپس وسط آزمون دائما باهام چشم تو چشم میشد، من فقط لبخند میزدم، چون توی سایت بودیم و این امتحان الکترونیک بود ولی تحت نظارت مراقب، خلاصه، ظاهر امروزمم بسیار معمولی بود، حتی آرایش نداشتم و یک ست اداری تنم بود، وقتی تموم کردم و خواستم برم، گفت:
"wait, I wanna give you a ride"
نمیدونم چرا قبول کردم، هر چی فکر میکنم برام به چشم یک چیز موقت و فان بود و در همون لحظه که قراره تموم بشه، ادامه دادیم و توی مسیر، کل کارت هاش رو بهم نشون داد، وقتی میگم کل کارت ها، در واقع مدارکش رو داد و من دیدم و یک سال ازش بزرگترم، یک سبک موسیقی کصشر و عجیب رو برام پخش کرد، در نهایت شماره ام رو گرفت و این یک کار عادیه که من میکنم، "خط کاری من رو کل استان دارن و از هر جای کشور زنگ میزنن برای همکاری آکادمی" و اینم به این منظور گرفت که منو در جریان یک کارگاه speaking بذاره و در نهایت منجر شد به یک مکالمه طولانی و عجیب غریب و اینکه دوباره کل زندگی و خانواده اش رو معرفی کرد و 0 تا 100 خودش رو ارائه داد.
این شخص آخر شب عملا به من گفت که روم قفلی زده و غیره، داره عشق توی یک نگاه رو تجربه میکنه و... حرفای تکراری که همه پسرا زدن بهم "وای تو جذابی و باهوشی و فلانی و غیره" ولی من اصلا دوست ندارم این قضیه ادامه پیدا کنه، چون طرف اومده میگه "من دوست دارم تو میسترس من باشی و این قدرتی که داری من رو میکشه و دوستش دارم و از اولین لحظه ای که دیدمت هر حرکتت منو مبهوت کرده و... زیباییت خالصه و ..." کاش حوصله داشتم و چت هارو آپلود میکردم ببینید چطوریه، واقعا این حجم از توجه اذیتم میکنه.
ظاهرش رو بهتون بگم؟ جذاب و خوبه ولی من اصلا دوست ندارم چیزی رو باهاش تجربه کنم چون اصلا حسی ندارم! سبزه، قد 188 و وزن 95 و کسی که 24 ساعته داره ورزش میکنه، خیلی زیاد شبیه به شخصیت Naveen، ولی واقعیتش رو بخوام بگم، من عاشق یکی دیگه هستم و نمیدونم این رو چطوری بهش بفهمونم، حس بدی دارم، خیلی حس بدی دارم، بسیار حس بدی دارم، بعد در ادامه امروز آتنا رو دیدم و این قضیه رو براش تعریف کردم و گفت "حال بدت به خاطر اینه که نمیخوای حست به استادت رو با کسی تقسیم کنی هرچند با توجه به ماجرایی که ایشون داره و شرایط زندگیش و... تو هیچ تعهدی بهش نداری (داستان اردیبهشت نصفه است و اگر کامل شه متوجه این قسمت میشید) و کسایی مثل من و این پسره، تمرکزت رو از روی فکر کردنت به استادت کم میکنن، چون تو با فکر کردنِ به اون حالت خوبه و بهش وصلی هر چند مثل ماها در دسترس نیست".