ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
امروز: صبح رفتم برای آزمایش خون کامل و اینها. چون یک سری مسائل پزشکی برام پیش اومده بود چند ماه پیش و این ضروری بود. خونِ منو کردن تو ۴ تا شیشه، جون نموند تو تنم. موقع تدریس انقدر چرت و پرت میگفتم و کلمه درست یادم نمیومد که داشتم خل میشدم و من با طرف مقابل روراستم، همونطور که از اون میپرسم مثلا روزش چطوری بوده خودمم توصیف میکنم طرف بفهمه با چه حالی اومدم در واقع. الانم اون آهنگ مورد علاقم رو گوش میدادم که تموم شد، blinding lights رو میگم...
مسائل: همه چیز لپ تاپ به هم ریخته بود، در عرض یک ساعت. دیشب نزدیک صبح بود پست رمزدار گذاشتم داشتم در این باره میگفتم و ناراحتی های دیگه. کل دیشب بیدار بودم و صبح سریع رفتم برای درست کردن سیستم. مشکلش جزئی بود و من صفحه حل مشکل رو باز گذاشته بودم تا اونی که بیشتر بلد بود گزینه درست رو انتخاب کنه، من یکمی میترسیدم خودم اون کارو بکنم به هر حال، تجربه ام تو تولید محتوا بیشتره تا این چیز های مهم تر.
خلاصه: توی پای راستم "در واقع ران" درد میکنه. باز هم به خاطر زیاد ایستادن. این فانتزی های ذهنی و جنسی من تمومی نداره انگار. داستانی شده، هر چی بیشتر درس میخونم برعکسه. حالا اینا به کنار، الان نسبت به سال کنکور و یا دوره ای که کلاس میرفتم صدبرابر مجبورم بیشتر زبان بخونم و هر چی بیشتر مطالعه میکنم حس میکنم کمتر میدونم. خیلی خسته ام، شدیدا. استرس ترم جدید دانشگاه رو دارم واقعا.
حقیقت: از وقتی که پست هام رو رمز دار کردم آمار بازدید شدیدا کم شده و برام جالبه ولی تعداد پیام هام یکمی بیشتر شده. این داستان رمز هم چرندی بیش نبود و وقت کنم بر میدارم رمز هارو. میخواستم وضعیت وب رو بفهمم. یک چیزی که اذیتم میکنه میدونین چیه، اینکه یکی بهم حس گناه بده. هی بگه چرا دوستم نداری و چرا دوستم نداشتی و چرا اونطوری کردی، خب چرا فقط انگشت اتهام سمت منه؟ چرا کسی اخلاق مزخرف و گُه خودش رو نمیبینه؟ چرا کسی نمیبینه خودش چقدر عوضی و داغون بوده؟ افراد کم سن و سال اینطورین. این پسرای دهه هفتادی خصوصا. به این توجه نمیکنه که این دوست داشتن مقدسه، به زبون میاریش به خری میگی و بعد توقع داری اونی که به من گفتی هم همون معنی ازش دریافت بشه؟ مشتقات دوست داشتن، مثل آغوش و بوسه و غیره. بذار بشمرم، به عنوان بچه و طفل در گذشته، شاید تو زندگیم به ۵ نفر گفتم "دوستت دارم" و اون لحظه ای که گفتم از ته قلبم بود،ولی بعدش هیچی جز پشیمونی نداشتم. چون اونطوری که میخواستم دوست داشته نشدم، از جهتی فکر کردن الکی میگم و یا طرف مقابل روانی بود و کمبود های خودش و مسائل جدی تری داشت که نیاز به برطرف شدن داشت. حداقل برای الان به عنوان کسی که دیگه دوست و دوست بازی ازش گذشته، من اگر فانتزی و حسی دارم دیگه توی خودمه، توی وجودم میمونه، صادقانه برای همون لحظه هست و دیگه بعدش داستانی نیست، بعدش سریالی نیست جهت پخش. من دوست ندارم به کسی آسیب بزنم ولی همیشه آسیب میبینم. ناراحتم. من هنوز توی دلم عشق هست و لبریزه و مثل اسید منو نابود میکنه.
پی نوشت: نباید اینو میگفتم ولی یکی چقدر میتونه عقده ای باشه که چندین وبلاگ کاملا فیک درست کنه با عناوین مختلف و بیاد با اون آدرس وب ها برای وبلاگ تخمی و تقلیدی خودش کامنت بذاره و قربون صدقه خودش بره در حالی که میگه یکی دیگست و باز هم در عین حال وب های قدیمی که دیگه پست نمیذارن رو شناسایی کرده و از طریق آدرس اونها هم برای خودش کامنت میذاره. امشب نه از سر بیکاری بلکه به خاطر پیام یکی از دوستان که شماره منو از قدیم داشت و این موضوع که مبادا من پارانوئیدی چیزی دارم و بر اون اساس قضاوتی انجام دادم، رفتیم و متوجه یک سری قضایای تاسف برانگیز تر شدیم [ از جمله چیزایی که گفتم در بالا ] و هنگ کردیم. کاش منم مثل این افراد انقدر وقت آزاد داشتم که یک شبکه و مافیای بر اساس اسکیزوفرنی بسازم و شاد شم مثلا. مردم چه عجیبه رفتاراشون دیگه حرفی ندارم. خیلی حرف داشتم ولی خستم، الان your power پلی شد. اینو یادم رفت بگم که شدیدا دوست دارم کسی رو بغل کنم که هم خون و ژن نیستیم و هم جنس نیستیم و هم سن نیستیم،یک بغل بدون مسائل و داستان های تحریک آمیز، فقط یک آغوش محکم.