بلد نبودی این آدمِ مغرورُ
ادامه قسمت دوم رو میگم، هیچوقت به خودم اجازه ندادم دربارش به کسی چیزی بگم، اگر میخواستم هم نمیتونستم چون من هیچ دوستی توی اون دانشگاه نداشتم، دعوا ها ادامه داشتن و من تصمیم گرفتم جدا بشیم، توی هر بحث، خیلی مظلوم و کوچیک میشد و بهم عذاب وجدان میداد، ریز میشد، به قدری که باورم نمیشد ازم بزرگتره، حتی یکبار به سمت راست صورتش سیلی زدم، هیچ کاری نکرد، این بریک آپ، باعث شد به قدری بهم بریزه که برای ترم بعدی، توی دانشگاه هیچ درسی بر نداره و اواخر تابستون یک سری کارای اداری داشتم، چارت ترم پاییز رو دیدم، شنیدم از آموزش که استاد فلانی رفتن مسافرت خارج از کشور و غیره، لبخند تلخی زدم، خوش گذرونی با شوهرش؟ تماس و پیام ها قطع شد، من هم سعی کردم فراموشش کنم، ولی خب، فقط همین بود؟
نه. من مریض شدم، از شدت اضطراب و رفت و آمد سندروم ibs گرفته بودم، هیچ درمانی جواب نبود و به توصیه اساتید و خانواده و دکتر، یک تصمیم عجیب گرفتم، تابستون شد و من از رفت و آمد به تهران خسته شدم و مصمم شدم تا توی همون رشته، دانشگاهی مهمان بشم که توی شهر خودمه،بعد از سه ماه پاییز شد و دانشگاه جدید، برام غریب و ترسناک و سرد و بی حس بود، معدلم کمی افت داشت، ولی برای ترم های بعدی، سعی کردم برنامه ریزی کنم، توی دانشگاهی که مهمان بودم به واسطه یک استادی که تو قسمت اول این مجموعه پست گفتم اتفاق بدی از طرفش برام "تو اردیبهشت امسال" افتاد، اون موقع، یک سری اتفاقات خوبی رقم خورد به هر حال که به معرفی های اون، مجری و مترجم کنفرانس های بین المللی دانشگاه شدم. ولی، فراموشی سخت بود، مثلا خانواده ام گاهی درباره اون میپرسیدن که "فلان استادت چیشد، خیلی دوستش داشتی" و من میگفتم از "ایران رفته."
میومد توی ذهنم و بیرون میپرید چون درگیر روابط مختلف شده بودم و کلی فاجعه دیگه برام رخ داده بود که این توشون گم میشد شاید. بلاکش کرده بودم ولی عکس های پروفایل اکانت شخصیش برای من هنوز قابل دیدن بود، حواسم پرت کار شد، اتفاقات دیگه و... . ماه دوم ترم پاییز بودم، توی یکی از کنفرانس ها قبل از اجرا، داشتم میکروفنم رو تست میکردم که یک صدای آشنا شنیدم و دیدم دبیر اجرایی اون کنفرانس خودشه و تا اون لحظه از طرف خودش نماینده فرستاده بوده چون میدونسته من اونجام، دعوا کردیم، بهش گفتم "چرا اینجایی و آینه دق منی" و اون گفت "تو چرا مثل یک استاکر منو دنبال کردی! من میخوام تلاش کنم و هیئت علمی اینجا بشم" و من گفتم "اینجا هم برات نریدن و تو با مشکلات اخلاقی و زندگی تخمیت هیچ غلطی نمیتونی بکنی"، حالا دوتامون داشتیم از تپش قلب و دلتنگی میمردیم ولی خب، غرور من و لجبازی اون، اینجوری بازی رو پیش برد.
همیشه، یک وایب خاصی بین ما بود، من برای اون، یک مرد 30 ساله بودم و اون برای من یک دختر 20 ساله بود، این چیزی بود که فانتزی ما دوتا شده بود و بارها دربارش بحث کرده بودیم و حتی رول پلی داشتیم، این قضیه مکالمه انگلیسی فتیش منه و فرض کنید با کسی باشید که تو این موضوع خداست، اول کار من بازیش دادم و اینبار اون، چطوری؟ با سوءاستفاده از ایام کنفرانس، لمس کردنم به صورت اتفاقی، دستور دادن بهم جلوی بقیه که خانم فلانی این قسمت رو اونطوری بگید و اون قسمت رو اونجوری، میدونید؟ ساده انگاری و باز کردن حرف و آب کردن یخ و یا بدتر، مثل یک تینیجر شده بود، مثالی بزنم، با مرد هایی که اونجا بودن، طوری که من بفهمم، لاس میزد و به طور عمدی حسادت من رو تحریک میکرد و موفق هم شد، به حدی که یکبار به رئیس اون کنفرانس که خیلی من رو دوست داشت، گفتم فلان آقا که استاد دانشکده فلان هستن و این سمت رو دارن تو کنفرانس شما، مزاحم خانم ها و دخترای کادر اجرایی میشن و طرف از روز های بعدیش، دیگه نیومد، عذرش رو خواستن، اینم فهمید و به روم آورد و بهش گفتم "همینه، غیرت من برات بازیه".
گذشت، این باز کردن بحث و صحبت، منو توی شرایطی گذاشت که مجبور بودم لال باشم و گوش کنم به حرفاش، "من وکیل گرفتم و دارم جدا میشم، این مدت خیلی تراپی رفتم، حقیقتا نتونستم بهت فکر نکنم و میدونستم و خب راستش رو بگم،به گوشم رسید که این دانشگاه رو انتخاب کردی، با وجود رفت و آمد و سختی، از بین سه گزینه موجودی که داشتم، منم اینجارو انتخاب کردم، من بچگی و نوجوونی نکردم، تو اینو بهم دادی، بیا و ازم نگیرش"،وا دادم و شل شدم، اون بوی عطر، اون چشم های شفاف، لبخند، صدای نرم و نغز، به حدی که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، روز اول خواست منو برسونه و قبول نکردم، روز های بعدی چرا، صحبت نمیکردیم، و یادمه یکبار بهم گفت "چقدر مغروری"، گفتم "تو خودخواهی"، گفت "تو تمومش کردی"، گفتم "مجبورم کردی،" دوباره سکوت، و از این سکوت توی ماشین، گوش هام سوت میکشید و به بلوتوثش وصل شدم، آهنگ "مغرور" اشوان رو پخش کردم، پوزخند زد و سر تکون داد و گفت "هنوزم با آهنگ حرف میزنی؟"
این جدایی، وصال شد،گذشته برام محو شد، آینده و تباه بودنش بی اهمیت شد و فقط حال رو باهاش میخواستم، هایلایت های صورتی کمرنگ-هلویی موهاش رو یادمه و چون یکبار تو دوره قبلی بهش گفته بودم چنین چیزی رو دوست دارم، دقیقا همونجوری که دوست داشتم انجامش داده بود، روز آخر اجرای من رسید، ماجرای من و اون، تازه روز اولش بود، بی باک، مثل خودم شده بود، ریسک پذیر و این ترسناک ترش میکرد، مثال بزنم؟ قضیه بازگشت ما توی چند روز، مثل یک بگایی زیبا و کامل، توی دستشویی سالن کنفرانس ادامه پیدا کرد و انقدر محکم گلو و گردنش رو گاز گرفتم که اگر اون مقنعه ی مشکی رو نداشت، باید راهی برای پوشوندنش پیدا میکرد، اون ایام جدای هر چیزی، شیرین بودن، چون گواهی نامه های بین المللی برام صادر شد و همش تو توجه بودم، مصاحبه با معاون وزیر و استاد تمام های دانشگاه های دیگه و مهم تر اینکه اجرای من رو استوری میکردن، خودشم همینطور، قشنگ روی ابرا بودم.
هوف. ادامه دارد...