از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

Daddy issues - قسمت چهارم

من روی زبونم تو رو میچشم

You ask me what I'm thinking about

هر چیزی که تو داری بهش فکر میکنی


خب، زندگی من، واقعا پر از دیوونگی و داستان های عجیبه، با وجود سن کم، واقعا توی یک سال، یک ماه و یک هفته، اتفاقات عجیبی میفته، کسایی که منو میشناسن میدونن، یکی مثل تراویس. خلاصه، عطر اسکادا، این عطر من رو آتیش میزد و نقطه ضعف من شده بود، چون رایحه ی اون بود. ادامه رو بهتون میگم، ساعت ها حرف میزدیم، میگفت باباش همیشه زجرش داده و من درکش میکردم، ازدواجش برای فرار از خونه بوده و به اجبار، حتی بهم گفت که باباش توی اون ماه های جداییمون هم فوت کرده و این حتی برای ختم نرفته و نمیخواد حتی سر خاکش بره، به چیزی مجبورش نکردم، خلاصه، پای من دوباره به خونه اش باز شد، واضح بگم، اینبار به طور جدی سکس داشتیم و اونجا بود که اون حس مرد بودن رو واقعا تجربه کردم و میگم چرا. جدا از این، برید سرچ کنید: "جفت گیری مار"و تصاویر رو ببینید، چیزی که من باهاش تجربه میکردم، اینجوری بود، انقدر نزدیک. حالا اینجارو فیلتر نکنن و نبندن و توی خماری نمونید خوبه، چون همیشه چهارتا پلشت هستن که گُه خوری منو میکنن و به گوشم رسیده، برید ادامه رو بخونید...  
بهم گفت همیشه آدم داغی بوده ولی به خاطر مشکلاتی که تو ازدواجش بوده و یا ذهنیتی که از طرف خانواده اش توی ناخودآگاهش و اون حس گناه، داشته لهش میکرده،مشغول درس و کار بوده، شوهرش توی این قضیه اونقدری که باید خوب نبوده همیشه، یکبار سقط جنین داشته و درست وقتی من رو دیده، این شرم و حس بد فرو ریخته، و مثل قبل، خیلی وقت ها مجبور نمیشده حس هاش رو خفه کنه، و خلاصه، هزار بهانه و دلیل دیگر که یک زن میتونه بسازه برای کسی که بهش حسی نداره تا بهش نده و برای اونی که بهش حس داره تا طرف رو قانع کنه و بهش بده.


هنوز کشوی زیر تختش رو یادمه که تازه توی اون دوره فهمیدم چی به چیه، خب، 'sex toy' و به عبارتی اسباب بازی جنسی نبود که این از سفر هایی که به خارج از ایران داشت نگرفته باشه و یکیشون مخصوص من شده بود، یک دیلدوی کاملا متوسط، نه بزرگ و نو کوچیک، فکر نکنید پورنه، بوده چون توی واقعیت ظرفیت بدن انسان اونقدر نیست، با اون میتونستم بهش اون چیزی رو بدم که دوست داشت و به خاطرش دست و پا میزد، دوست دارم جزئیات تعریف کنم، اون موقع نسبت به آخرین بار لاغرتر شده بود، آب رفته بود به نوعی، خیلی ظریف تر از من شده بود، تقریبا هم قد بودیم و شاید اون کمی کوتاه تر بود، سینه هاش نه بزرگ بودن نه کوچیک، متوسط، خوش فرم و از اینایی که توی دست آدم جا میشن، نیپل های بچگانه، واقعا میگم بچگانه، حالا میخواید بهم بگید پدوفیل، برام مهم نیست، دیگه ایشون 35 سالش بود، پوست نسبتا روشن و بدون لکی داشت، و خلاصه، یک روز رفتیم زیر سینه چپش یک تتوی ظریف زد، Pour l'amour, Pour la vie، یعنی برای عشق، برای زندگی، و خب محیا یعنی حیات، یعنی زندگی.


هر کی هر چیزی دوست داره بگه، من سیر نمیشدم، از اون طعم، از اون حرارت بدنش، عطر تنش و صدای به نفس افتادنش، زبونم پوست گردن تا گوشش رو سوراخ میکرد، اون صورت و چهره گیرا، میتونست من رو از پا در بیاره، ازش میخواستم روی زانو هاش باشه، اون دیلدویی که گفتم رو داشتم و بعد، با حلق داغ، خیس و ملتهب شده اش خیسش میکردم و معمولا بعد از چند دقیقه، با سوراخ هاش ور میرفتم، روی اون کمر باریک و قوسی که هنوزم توی تصوراتم شفافه دست میکشیدم، میخوابید و همیشه با missionary شروع میشد، دوست داشتم زیرم باشه و چشم هاش رو ببینم، التماس کردنش، خفه کردنش و اینکه میخواست مچ هام رو بگیره، اما، ساکت کردن ناله هاش با لب هام برام از هر چیزی ذوب کننده تر بود. نکته جالب دیگه اینه که تو کل طول این روابط، ازم خواهش میکرد که بذارم اون هم کاری کنه تا منم ارضا بشم ولی هیچوقت نمیذاشتم، وقتی تنها بودم، با تصور و کارایی که چند ساعت پیشش کرده بودیم، خودارضایی داشتم، شاید عجیب باشه ولی چنین چیزی برام لذت بخش تر بود و این که 98 درصد مکالمات ما، فارسی نبود، پس دیالوگ های فارسی رو در ادامه حرف هام انگلیسی در نظر بگیرید.


درباره مفهوم سکس بخوام دوباره صحبت کنم، دخول از طرف کسی که فاعله، واقعا پیچیده و سخته، یعنی عجیبه، یک حس مسئولیت متفاوتی داری که باید یک زن رو راضی نگه داری و خودت هم حس خوبی بگیری که از اون رضایته بیشتر باشه، برای من که تجربه خاصی بود، دفعات اول سخت بود چون این تجربه برای منم تازگی داشت ولی زیاد طول نکشید تا اینکه یاد گرفتم، به حدی که میگفت "تو دختر نیستی، دارم گیج میشم، لعنت بهت، واقعا دختر نیستی"، منم باورم شده بود که دختر نیستم، واقعا میگم، نه اینکه قضیه فیزیکی و جنسی باشه از نظر فکری و روانی دارم میگم، این تصور مردانگی، من رو هُل داد تا جدی تر کار کردن و درس خوندن رو دنبال کنم و توی دوتاش به یک موفقیت نسبی رسیدم با وجود سن کم که هنوز ناتمومه و برام کافی نیست.


برگردم بهش، نسبتا تنگ بودنش رو با اینکه با بدن خودم واقعا حس نمیکردم، میتونستم به وضوح ببینم و دفعات اول از چیزایی مثل لوبریکانت های پایه بر آب استفاده میکردیم، حس اینکه دختر زیرت تنگه هم چیز غیر قابل توصیفیه، کلا وقتی یکی انقدر تسلیمه برات، تو رو به دیگری ترجیح میده، اینکه برای تو خیسه و داره میمیره تا بیشتر باهات پیش بره، بعد از missionary، من doggy رو باهاش تست میکردم، تعداد اورگاسم هایی که میتونست حس کنه توی این پوزیشن بیشتر بود، و خب، فرق فیک و واقعی بودن رو میفهمم، مثل مرد های احمق نیستم تا دنبال این باشم که فقط آبم بیاد چون اولا که چنین ضعفی توی من نیست و چیزی که شما میخواید اینه که با گداییِ اون لذت گذرا قدرتی داشته باشید که همونم ندارید، و ثانیا دیدن لذت طرف مقابلم تمام چیزیه که میخوام.


اوایل، استرس زیادی داشت و به صورت مقطعی، طیفی از واژینیسموس رو هم تجربه میکرد، بعضی وقت ها هم میخواستم که من رو ride کنه و سر همین قضیه، این مورد براش خیلی سخت بود، شاید جمع کردن سنگینی طبیعی بدنش برای من هم آسون نبود، ولی یادمه، یک روز عصر، موهاش رو فر کرده بود و در حالی که داشت تلاش میکرد که کیرم رو توی خودش جا بده، من دستم رو دراز کرده بودم و با موهاش ور میرفتم و یکدفعه عصبی شد و گفت "اَه!چیه؟چیکار میکنی؟!" و من با بُهت زدگی موهاش رو کنار زدم، صورتش رو دیدم و گفتم "هیچی، نمیتونم قشنگ بودنت رو نبینم"، در حالی که نور نارنجی آباژور روی صورتش افتاده بود، اخمش آب شد و روی لب هاش به لبخند تبدیل شد، خم شد و خواست که هم رو ببوسیم، کمی بعد من موهاش رو با دست چپم جمع کردم و گرفتم و یکم سرش رو به عقب کشیدم و با دست دیگه ام، دیلدو رو نگه داشتم، سوراخش رو پیدا کردم و روش نگه داشتم و با کلی تقلا و میلیمتری حرکت کردن، تونست کمی توی خودش جا بده.


من مطالعه میکردم، حتی بهش میگفتم چطوری نفس بکشه تا بتونه بهتر و سریع تر ارضا بشه، کی دم و کی حبس، کی باز دم، کیگل داشته باشه، تمرینات انقباضی خاص، دستم اومده بود که لازم نیست تا ته فرو کنم، میدونستم کجا نگه دارم و چرا، چطوری دو طرف باسنش رو بهم فشار بدم تا فشار بیشتری رو حس کنه، بعد از doggy، من spoons position رو میرفتم، چون کامل بهش میچسبیدم، توی این مرحله، میتونستم راحت تر همزمان با سینه ها و بعد کلیتوریسش ور برم و دم گوشش زمزمه کنم که چه حسی بهش دارم، یکبار بهش گفتم:
look at you, my baby girl, my little slut is trying to cum for daddy, you wanna cum for daddy I know


رول پلی رو درک میکرد و تو دنیای ما، همونطور که گفتم، اون یک دانشجوی سال اولی بود و من کسی که استادشم، در ادامه، اون ناله هایی که اولش با خنده هستن، بعد قطع نمیشن، وقتی بدنش میلرزه و انگار داره خشک میشه و برق گرفتگی رو حس میکنه، تغییر تنفس و دمای بدن، عرق سرد و گرم، بهم نشون میداد که باید مرحله بعدی چی باشه، انگشت هام رو توی دهنش میبردم و یا با دستم جلوی دهنش رو میگرفتم چون سر و صداش خیلی زیاد بود و متوجه شدم یکی از چیزایی که تحریکش میکرد این بود که صداش رو خفه کنم، به هر نحوی، از یک جایی به بعد صداش بیشتر وقت ها گرفته بود و وقتی اون دانشجوی های پسر بدبخت هول برای کسلیسی و خایه مالی براش نوشیدنی گرم میگرفتن و با بدبختی لاس خشک میزدن، من بهش یک بسته کلرزوکسازون میدادم تا از بدن درد نمیره.


بعد از هر عشق بازی و سکس که چهار تا شش ساعت بود، من هم تا دو هفته بدن درد داشتم، به حدی که یکبار نتونستم راه برم، دانشگاه نرفتم، نشد اصلا هم رو ببنیم و ویدیو کال رفتیم چون دلتنگی میتونست مارو تکه تکه کنه، البته که ورزش هام هم سنگین بودن و هم اینکه کل بدنش رو کنترل میکردم، کمر درد، توی بازو و ران هام میسوخت، انگار که کتک خورده باشم، اسپاسم عجیبی که توی گردنم بود، حتی اجزای صورتم، برای اونم همین بود، ولی با اون care بعد از رابطه ای که براش داشتم، هیچ خستگی توی تنش نمیموند ولی خب، کسی نمیدونه که من توی مبارزه و اون ورزشم، توی اون سال، به نقطه ای رسیدم که آسیب خیلی بدی دیدم و در ادامه هم با خانومم، توی یکی از سکس هامون، خیلی بهم فشار اومد و اون آسیب دیدگی وخیم شد، نوعی پارگی عضله بود در واقع، دقیقا سمت راست زیر دلم و من مجبور شدم ورزش رو کنار بذارم و دقیقا امسال هم توی بدن سازی همینجا دوباره دردش تازه شده بود و این خاطرات رو برام زنده کرد، چرا گفتم خانومم، جیزز، ببینید، این همون زنده شدن درده.

ما بخش زیادی از رابطمون توی حموم بود، اونجا زندگی میکردیم، واقعا میگم، اون به عنوان یک راز بزرگ توی زندگی من، کوچکترین جایی برای دیگری نذاشته بود، مثل یک دنیای موازی بود برام، نمیذاشتم کسی بفهمه، اون اهمیت دادن هایی که توی پست پین شده و آشغالم هست رو ضرب در 1000 کنید و بفهمید براش چیکار میکردم، رسیدگی و مراقبت کامل، در حدی که دیگه تاریخ پریودش و تعداد پلک زدنش دستم بود، در این حد میدونستم چه خبره، تمام پسورد هاش، تایم کلاس و کار هاش، ساعت خواب و غذا، از همه چیز خبر داشتم و میخواست که بدونم، میگفت "تو مثل مدیر برنامه ای، زندگی منو بگیر دستت چون تو زندگیمی"، رابطه ما تو محیط دانشگاه یک چیز کاملا حرفه ای شد و این به دستور و تذکر من بود، چون بهش گفتم "من اینجا یک دانشجوی مهمانم و تو میخوای آیندت رو بسازی" و اون گفت "کاش عقل تو رو اون هم داشت"، به این سبب که شوهرش چندین بار تو دانشگاه قبلی و آموزشگاه هایی که این بوده، آبروریزی های وحشتناکی راه انداخته بوده، از جهتی دیگر، خیلی ها میدونستن زندگی این داره به سمت طلاق میره، به هر حال، حرف میپیچه و خب خیلیا آرزوی اینو داشتن که باهاش باشن، آره، همون مرد هایی که توی 30 ثانیه آبشون میاد و ذاتا یک انگل بودن که میخواستن توی دنیای مستقل این جا شن.

خیلی از کارامون جلوی آینه بود، این یک فانتزی و علاقه مشترک بین هر دوی ما، علاقه به دیده شدن،خود کم بینی و کم ارزشی و اعتماد به نفس پایینی داشت و این اذیتم میکرد، تمام درد هاش رو گرفتم و توی خودم ریختم،مثلا بهم میگفت با وجود زیبایی که همه بهش یادآوری میکنن، خانواده و شوهرش همیشه بهش حس زشتی دادن، این فرصت، برای من لذت بخش بود، چون یادمه گاهی وقت برهنه جلوی آینه میبردمش و خودم تنم لباس بود، پشتش بودم، بهم تکیه میداد، لمسش میکردم و از توی آینه بهش نگاه میکردم و میگفتم "خودت رو ببین، اون چشم هاتو نگاه کن، نمیرم برات؟"، میخندید و نگاهش رو میدزدید، لب هام رو روی گوش هاش میذاشتم، سینه هاش رو میگرفتم و با آه عمیقی که ازش روی روانم میچکید میگفتم "جانم... نگاه کن خودت رو، ببین چرا نمیذاری برم"، به زور چونه اش رو میگرفتم و میخواستم آینه رو ببینه و با دیدن خودش، میخندید، بوسیدن گردنش رو ادامه میدادم و کمی بعد، توی یک غم عجیبی، غرق میشد و میفهمیدم.

 آدم به شدت تنهایی بود، هیچ دوستی نداشت، درست مثل من، خانوادم حساس شده بودن که داستان چیه، چرا انقدر رفت و آمد دارم و بالاخره با شرکت کردن توی کنفرانس ها و اجراهام این برداشت رو داشتن که درگیری های من همش کاری و درسیه، نمیدونستن من عاشق شدم، اونم به چه وضعیت مریضی، خلاصه که اوایل همه چیز خوب بود، یک دوره رویایی داشتیم، هیچ اثری از شوهرش نبود تا اینکه دوباره سر و کله اش پیدا شد، اول فکر کردم باز هم تصمیم به طلاق وجود نداشته و دوباره بازی و داستانه ولی یک سری پیچیدگی ها وجود داشت.


بله... ادامه دارد.

She