از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

از سری نامه های فرستاده نشده


پیرو داستان های اخیری که تعریف کردم توی اینجا، میگن امروز روز جهانی عکاسیه، کاش تمام دوربین های دنیا برای من بود که بیشمار عکس ازت بگیرم، از ثانیه به ثانیه حرکاتت، کاش وقتی که باهم بودیم بیشتر نگاهت میکردم، انگار آدمی محکوم به حسرته، دنبال یک تصاویری هستم ازت، زمانی که باد توی موهات میپیچید چون بدت میومد موهات رو ببندی، خنده هات با خاطرات مسخره ام، صحبت های طولانی پشت تلفنت با آموزش که همزمان با صورتت بهم نشون میدادی که "چرا این زنیکه تموم نمیکنه؟" و برام خنده دار بود، وقتی موقع ریمل زدن دهنت یکم باز میشد و از کنارت رد میشدم و انگشتم رو زیر چونه ات فشار میدادم، پشت سرت می ایستادم و گردنبندی که میخواستی رو میبستم، وقتی یک چیز بامزه میدیدی چهره ات به شدت دیدنی بود، مثلا وقتی سیشل و یا نینا شیطنت داشتن، فشارشون میدادی و منم تو رو لِه میکردم، خنده باعث خیس شدن چشم هات میشد و همش میپرسیدم "خوبی؟". شستن موهات و غرق کردنت توی کف، ولی عجیبه که دلتنگ تو بودن درد نداره، هیچ جراحتی رو الان حس نمیکنم، انگار همون numb شدنه است، بیش از حد توی آب جوش موندن و رنگ بنفش و سرخ رو دیدن و از هوش رفتن، نمیدونم، شاید هر دومون خوب شدیم.


هیچ ایده ای ندارم که دخترت چه شکلیه، کاش اسمش رو "محیا" نذاشته باشی، دوست ندارم یاد من بیفتی چون میدونم دل تو هم برای من تنگ میشه و جنس اذیت شدنت رو میشناسم، غصه خوردن تو، روح من رو قیچی میکنه و یک کلاژ از درد هات میسازه و من اون رو دور تن خسته ام میپیچم چون الان که فکر میکنم بدون تو هیچی ندارم، دخترت، کاش چشم هاش شبیه به تو بشن، آخه تو هنوز هم یک دختر بچه ای و برام سواله که چطوری یک بچه داری؟ جدای هر چیزی فکر میکنم برات زود بود، خودت بهم گفته بودی که نوجوانی نکردی، من برات یک پرتال باز کردم و پرت شدی به سال هایی که عقده تجربه کردنشون داشت زنده زنده تو رو میخورد. هیچکس نمیدونه من چقدر تو رو دوست داشتم، اون حد از عاشق بودن رو با هیچکسی نتونستم تجربه کنم، اگر زمان به عقب برمیگشت، ترجیح میدادم خودم، تمایل و گرایشم و اون تشنگی که نسبت بهت داشتم رو خفه کنم تا اینکه بتونم دوست همیشگیت باشم، شهوت شیرینه ولی تمام بافت ها رو به طرز لذت بخشی متلاشی میکنه و مثل یک قیر قرمز رنگ لای همه چیز میپیچه، من توی دوست کسی بودن خیلی خوبم ولی خودم هیچ دوستی ندارم، تو تنهایی، میفهمم. هیچکس نمیتونه جای تو رو پر کنه، بخشی از من رو با خودت بردی که هیچوقت نداشتیش، بخشی از خودت که در من جا خوش کرده بود.


بدون شک، یکی از عذاب های انسان حافظه است، به یاد آوردن، نه اینکه تو آزار دهنده باشی ولی تو این چند روز متوجه شدم که یادِ تو، من رو از پا در میاره، به من میگن قوی هستم ولی در درونم، سیاه چاله ای از ضعف تمام آرامشم رو میبلعه و با چاشنی بیخوابی های نیمه شبم خودم رو گاز میگیرم. حرف های دیگران هنوز هم من رو زجر میده، توی اون محیط دانشگاه و روی چمن ها، دراز میکشیدی و اصلا برات مهم نبود دانشجو هات ببینن و دربارت چه فکری بکنن، خب در واقع قضاوت دیگران درباره تو برای منم مهم نیست، ولی خودم رو نمیتونم بیخیال نشون بدم، این مردم، خیلی بد شدن، متوجهی چی میگم؟ ولی بدون که ازت عصبانی نیستم. توی خوابم اومدی، چون خیلی بهت فکر کردم، به جمع کردن دسته ای از موهات، لب هام که روی گوش چپت حرف میزدن، طوری که توی بدن تو قفل میشدم و نفست بند میومد، وقتی بهت میگفتم "تو مال منی، بفهم" و با دهنت که با انگشت هام پر شده بود و اون چشم های منتظر، تشنه و داغ تر از هر وقتی تایید میکردی حرف هام رو. آدم کسی رو که واقعا دوست داره رها میکنه، عاشق واقعی، خودخواه و شکنجه گر نیست.


خب نظرم رو تغییر دادید، گویا من به طور رسمی طرفدار دارم، دلم رو آب کردی خانمِ نیا، آخه با این تصورات تو چیکار کنم؟ در واقع تو رو چیکارت کنم؟! خیلی قشنگ بود، خیلی، درد و بلات بخوره تو سر بدخواه های من و تراویس.