"مکالمات زیر بر اساس اتفاقات امروز من هستن و بنا به عادت، به انگلیسی بودن، ولی فارسی مینویسم تا راحت درک بشه."
بعد از ظهره، چیزی که برام انتخاب کرد رو پوشیدم، کتم رو روی تخت انداختم و روی صندلی نشستم، سرم درد میکرد، رینگ لایت رو خاموش کردم.
مو های لَخت و بلندش هی میان جلوی صورتش، به دقیقه ویدیو کال نگاه میکنم، سی دقیقه و چهارده ثانیه.
"بسیار خب"
"کمدم رو نشون بدم؟"
"اونا رو ببند، مگه کش مو نداری؟"
از جلوی دوربین میره کنار و با یک کش موی قرمز میاد، در حالی که داره موهاش رو میبنده، روی زمین با زانو هاش راه میره.
"خب شما بگید من چی بپوشم"
"باید در بیاری تا بتونی بپوشی"
"موقعی که شما داشتید عوض میکردید، من چیزی ازتون ندیدم"
"مگه قرار بوده ببینی؟"
میخنده و تیشرت سفیدی که به بدنش چسبیده رو در میاره، سوتین مشکی که پوشیده، روی پوست روشنش از هر وقتی پر رنگ تره، با یک عطسه آروم و کمی مکث، میگه:
"شنیدم امشب پدیده ماه آبیه"
همزمان دستش میره روی کش شلوارکِ مشکی با لکه های خاکستری که تنشه و تا ران هاش پایین میکشه، عجله داره و میگم:
"آروم تر، دوباره بپوش و از اول در بیار، برگرد از پهلوت ببینمت"
به قوس کمر و برآمدگی باسنش نگاه میکنم و دو زانو میشینه.
"بازم باید در بیارم؟"
"میخوای که در بیاری؟"
"شما میخواید؟"
"من دارم میپرسم تو چی میخوای"
"خب من چیزی رو میخوام که شما بخواید"
"کمدت رو نشون بده"
بعد از نشون دادن چهار یا پنج لباس، یک پیراهن صورتی کمرنگ، سرهمی جین مشکی انتخاب میکنم، میپوشه و میپرسه:
"ساعت چند میرسید به مطب دکترتون؟"
"چه فرقی برای تو داره؟"
"خب میخوام اونجا باشم"
"لوکیشن بفرست من بیام دنبالت"
"اسنپ دو مقصده میزنید؟"
"در هر حال پیدات میکنم"
"اون که بله"
"فکر کردی خودت رو چطوری معرفی کنی و یا اینکه من باید این کار رو بکنم؟با من چه نسبتی داری؟"
"دوستیم؟
"من هیچ دوستی ندارم و با کسی دوست نمیشم"
همزمان به لب هاش لیپ گلاس میزنه، صورتش نگران و متعجبه،کلمات از ذهنش میپرن.
"تو آتنایی"
"خب درسته"
"همین کافیه"
لبخند میزنه، تماس رو تموم میکنم، پنهان کاری سه ساله درباره گواهی نامه رانندگی نداشتن تو روابطم رو بالاخره کنار میذارم، سوییچ توی دستام میچرخه، مامانم ازم میخواد که زود برگردم تا با مهمون هاش تنها نباشه، وارد کانال موسیقیم میشم، Suit & Tie پخش میشه، بیست دقیقه تو راهم و میرسم جلوی خونه اش، به اطراف نگاه نمیکنه، شاید 20 ثانیه میگذره، به سر تا پاش نگاه میکنم، چشمم روی کتونی های آل استارش میمونه، بوق میزنم و سرش از گوشی میاد بالا و لب هاش لبخنده و پیشونیش اخم.
"مگه شما از رانندگی ترس نداشتی؟"
"سلام"
دست میدیم و حرکت میکنم، سکوت برقراره، Halo پخش میشه،سر صحبت رو با سوالات کلیشه ای "چه خبر" باز میکنم، جواب های کوتاهی میده، خط چشمش رو فانتزی کشیده، دستش روی پاش هست و انگشت هام میرن به سمتش، سرده و مرطوب، نرم و لطیف، مهره های دستش جا به جا میشن به خاطر فشاری که ایجاد میکنم، Creep از ریدیوهد پخش میشه، چراغ قرمز، به طرفش بر میگردم و صورتش رو میبینم، آرومه و نگاه کنجکاوی داره، میرسیم و من برای دکترم گل میگیرم، 45 دقیقه درگیر جلسه ام، حرف هام تکرارین، زجری که از یادآوری و ابهام فاجعه اردیبهشت ماه میکشم، و از اینکه آتنا بیاد داخل منصرف میشم و دکترم اصراری به دیدنش نداره و میگه میتونم صبر کنم تا آماده بشم برای حضور اون، میام بیرون و سرش از توی گوشیش میاد بالا، وقت بعدی تنظیم میشه و از پله ها میریم پایین، هوا رو به تاریک شدنه، Strawberries & Cigarettes پخش میشه، بین راه نگه میدارم و دوتا فراپه میگیرم و یک کوکی نیویورکی، ادامه مسیر و شلوغی های خیابون ها، هیچ صحبتی نیست، صدای خرچ خرچ کوکی رو میشنوم، یک تیکه توی دهنم میذاره و مخالفتی نمیکنم، بلکه خوشم میاد، Oh My God پخش میشه.
"وای اینو دوست دارم!"
لبخند میزنم، بهش نگاه نمیکنم، صداش رو زیاد میکنم، تا نیمه آهنگ ادامه میده و بعد میپرسه:
"جلسه خوبی بود اصلا؟"
"آره، ولی بازم حس ناتموم بودن داشت"
با آهنگ همخونی میکنه، احساس بدی ندارم و چیزی شبیه به سرخوشیه، میگذره و متوجه میشم سردردم بدتر شده، حتی استخون بینی و فک هام هم درد میکنن، کولر رو خاموش میکنم و شیشه ها رو میدم پایین. مامانش زنگ میزنه و صدای آهنگ رو قطع میکنم، مضطرب میشه، بعد از کمی صحبت و گفتن اینکه با منه، گوشی رو میده بهم و با اون هم صحبت میکنم و میگم نگران نباشه، نزدیک خونشون هستیم، وقتی میرسیم، کمی دورتر نگه میدارم، میپرسه دستمال مرطوب دارم یا نه و میبینم که تموم شده، به جاش به دست هام الکل میزنم و به دست هاش و همزمان میگم:
"میدونم زیاد حرف نزدیم، معطل شدی، ممنونم از همراهیت"
"نه... همه چیز خوب بود"
"همه چیز که خوب نبود، ولی تو خیلی خوب بودی"
"چه چیزیم؟"
دوتا طره موی صافی که از کش رها کرده و جلوی صورتش افتاده رو پشت گوش هاش میبرم، به گوشواره هاش نگاه میکنم، دوتا دایناسور کوچیک صورتیه که یکیش توی یک تخم شکسته است و دیگری بدون هیچ پوسته ای، باعث لبخندم میشه.
"همه چیت"
لبخند میزنه، سرش رو کج میکنه، جلو میرم، پلک هاش رو به هم فشار میده، مثل یک حالت ترسیدن، انگار که یک زنبور به صورتش نزدیک شده باشه، گونه راستش رو میبوسم و سفت بغلم میکنه، از این بغل هایی که مخصوص خودشه و من میگم "استخوان شکن"، Shut Up and Listen پخش میشه، ناخواسته خندم میگیره و اون هم همینطور.
"میبینمت"
"منم"
دستم روی سمت چپ صورتش میمونه، شستم رو حرکت میدم و روی لب پایینش میکشم، فکر میکنم بهش، به چیزی که واقعا میخواد، افکار پارانوییدیم عذابم میدن، میتونم باورش کنم؟ نمیخوام بهش آسیبی بزنم، من پر از تیغ شدم.
"من میخواستم بگم که اگر..."
"اگر؟"
"اگر ما بتونیم بیشتر از قبل تو جایی به جز..."
"تو جایی به جز؟"
میخنده چون نمیذارم حرفش رو کامل کنه، بر میگردم و از صندلی پشت، کیفم رو باز میکنم، شیشه عطر اسکادا نصه نیمه همراهمه، به مچ دستاش میزنم و بو میکنه،محیط کوچیک ماشین برام پر از قاصدک های نامرئی میشه.
"وای، چقدر گرم و خوشبوئه"
جمع شدن گوشه چشم هاش رو با لبخندم بخیه میزنم و توی همون حالت میمونه، تا میخواد کلمه بعدی رو بگه، انگشت شست و میانیم فکش رو قفل میکنن، صورت کوچیکش برام قشنگه، انگار گرم تر از هر وقتی شده، مچم رو به آرومی نگه میداره و من انگشت اشاره ام رو توی دهنش فرو میبرم، اون بافت خیس رو حس میکنم، چشم هاش کمی خمار میشن و لامپ بالا سرمون رو خاموش میکنم، با زمزمه ای میپرسم:
"اوکیه؟"
به نشانه "بله" سر تکون میده.
گوش هام با آهنگ گره میخورن، انگشتم روی زبونش عقب و جلو میشه، چشم هام رو میبندم و برای یک ثانیه کوتاه، اون رو میبینم، فکر نمیکردم انقدر زود اون رو توی آتنا ببینم، به حدی این تصور غلیظ میشه که صداش رو میشنوم، صدای خودِ خودش توی سرم میپیچه وقتی میگه:
"میدونم دنبال منی"
"دنبالتم"
دستم رو در میارم، انگشت خودم رو مزه میکنم، نفس عمیقی میکشه، پیاده میشه، تا رفتنش و باز شدن در پارکینگشون نگاهش میکنم و برام دست تکون میده، بر میگردم، گرفتگی توی گلوم، مثل اسید من رو حل میکنه و نمیشکنه، خسته ام، میرسم خونه و مهمون های مامانم هستن، با اونا وقت میگذرونم کمی و وقتی میرن، سردرد قطع میشه ولی خستگی داره جونم رو در میاره، دوتا از کلاس هام رو کنسل میکنم و کلاس ساعت 11 شب نصفه میشه، با یک آقایی بحث و مشاجره دارم و ازش آزرده میشم و فکر نکنم هیچوقت بتونم حس خوبی بهش داشته باشم، به آتنا پیام میدم و سکوتش رو میشکنم، میپرسم حالش خوبه یا نه، کلی حرف میزنه و از افکار و احساساتش میگه و تشکر میکنه، الان که دارم اینارو مینویسم هنوز داره میگه، جسمم بهم ریخته است و چند روزیه که حس کسالت دارم.