ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام:) میخوام یک سری حرف عادی بزنم. تو اوج جُغد بودن و بی حالی و بیخوابی و عطسه و سرفه و این مسائل،ویگن و دلکش گوش میدم، "بردی از یادم" ...
از قشنگی ها و دستاورد های زندگیتون، به هر کسی از صفر تا صد نگید و نشون ندید، اگر رابطه ی فوق العاده عاشقانه و محکمی دارین، اگر حقوق زیادی دریافت میکنین، اگر فکر میکنین توی شغل خوبی هستین،اگر خانوادتون گرم و صمیمیه، اگر زیبایید. آره میشه همه اینها رو در قالب های مشخص ریخت و گذاشت تا خودش رو ببنده، بعد به عنوان انگیزه بخشی و انرژی مثبت پخش کنید بین کل دنیا،خیلی هم قشنگه منم طرفدارشم و این یعنی کمک کردن، به جای پز دادن و خودنمایی که اصطلاح برخی هاست و ماجرا ساز شده.
اینکه هر کسی دانشجوی پزشکی هست، مهاجرت کرده،خانواده اش پولدار هستن، چشماش آبیه، هر ماه ۲۰ میلیون حقوقشه، اینا همه ویژگی خصوصی هر شخصه که منِ نوعی تا وقتی که ندونم حق نظر دادن ندارم، اگر هم بدونم باز انتخاب و اختیار نظر دادن رو دارم، در راستای رعایت ادب و چارچوب های رفتاری، دلیل اینکه بعضی ها مو به موی زندگیشون رو شرح میدن اینجا، به من و شما و بقیه هیچ ربطی نداره، سبک طرفه، اینطوریه.
این وسط یک دید دیگه هم هست،حالا وقتی کل زندگی افراد میشه آلبوم open access و هر کسی میاد از این موزه بازدید میکنه، دلگیر نشید اگر یکی میاد میگه عقده ای، متظاهر، ندید بدید، تازه به دوران رسیده، بپذیرید هر چیزی یک تبعاتی داره.
چون از جهتی، تو شرایط بدی هستیم. همه عادت کردن به سیاهی. من هر وبی میرم اتفاقی، یکی در میون همه دارن مینالن که چقدر بدبختن، ناراحتن، شکست مالی و عشقی و مرگ عزیزان و...یه جورایی تو دوران سنگینی گیر کردیم، یک عده ای که خیلی روانپزشک نیاز دارن، یک روز خوبن یک روز بد، تو فاصله ۱ ساعت پست میذارن یکیش امید به زندگی و یکیش خودکشی، پشت سر همه حرف میزنن، هر جور که دلشون میخواد، این افراد خشم سرکوب شده دارن، سرتاسر روحشون رو لجنِ تلقین،تحقیر،تهدید،نرسیدن،ترسیدن،کامل نشدن و ارتعاشات ضعیف گرفته، وقتی یک چیز مثبت و مخالف میبینن، حمله میکنن، عربده میکشن چون از اصل خودشون دور شدن.
حالا همین افرادی که میان توهین میکنن، طعم دستاورد های شما رو نچشیدن، حسرت میخورن که ندارن و یا به دست نیاوردن، جای شما نبودن، شما هم جای اونها نیستید، از سختی های زندگیشون، فرصت هایی که از دست دادن و... اصلا هر دو طرف از باطن و پشت صحنه زندگی های هم خبر ندارید.
اصلا این مقدمه چینی ها برای کیه؟
یکی از دوستان وبلاگی تازه به یک سری موفقیت های نسبی رسیده تو زندگیش بعد از کلی سختی، اومده و شرح داده، حالا من نمیدونم یک فرد یا افرادی اونقدر کامنت منفی براش گذاشتن که مجبور شد وبلاگش رو ببنده و با من تو محیط ایمیل در ارتباط بود و حتی الان فهمیدم ایمیلش رو هم دیلیت زده چون شخص/اشخاص مزاحم آدرس ایمیلش رو داشته و مکررا ایمیل زده و توهین های رکیک کرده... نکنید اینجوری، من دیدم یکدفعه ۱۱ تا ایمیل دارم پر از اسکرین شات و ویس های گریه. یاد خودم افتادم، قبلا اینجوری بودم، درک کردم اون شخص رو که اینارو دریافت کرده، تو چه حال بدیه، گویا من به نظرش آدم عاقلی بودم() و میخواست بدونه چطوری آروم بشه.
من به هر دو طرف حق میدم چون:
۱. فرد آزار دهنده، از فقر فرهنگی و تربیتی رنج میبره و شاید تو شرایط محیطی مناسبی به دنیا نیومده و شاید هنوز خودش رو پیدا نکرده و باید تسلیت بگم چون داره دیر میشه، کتاب "بیشعوری" رو بخونید، کتاب وضعیت آخر، ماندن در وضعیت آخر،اون حجم انرژی برای تایپ فحش رو بذار پای یادگیری یک زبان جدید.
۲. فرد آزار دیده، فقط میتونم بگم امیدوارم زود این حس های منفی رو دور بریزه و برگرده قوی تر از قبل.امیدوارم یاد بگیری تو کشوری هستیم که همه خدای جنبه نیستن، تو هم نباید در برابر چهارتا عربده ی ایمیلی و وبلاگی شکننده باشی در این حد، میدونم میخونی اینجارو، هنوزم بیداری و در حال گریه، دوش آب گرم بگیر و شیرینی بخور، به دستاورد هات فکر کن و ببین به تنهایی و بدون وبلاگ چقدر قشنگی،موفقی، عاشقی و زنده ای، دفعه بعدی هم طوری بنویس که فکر میکنی مناسبه.
شما نمیتونید به مردم بگید نیان تو وبلاگتون. خب میان، زمین باباتون نیست که:)) اصلا برید معامله کنید با مارک زاکربرگ زمین بخرید یا وب رو با زنجیر رمز عبور ببندید و یا تنظیمات و تکنیک نوشتن پست رو طوری پیش ببرید که نامه هاتون نیفته تو دریای کوسه ها، خداییش بعضیا هم شورش رو در میارن نمیشه کاریش کرد. من از اینستا فرار کردم، محیط وب داره میشه مثل اونجا به مراتب بدتر چون "بلاک" نداریم اینجا و...
چرا من محل زندگیم رو نوشتم شهری بین اتوپیا و دیستوپیا؟ چون تصمیمات ما این جهت رو مشخص میکنن،چون دقیقا وبلاگ و فضای وب همینه، هیچوقت آرامش مطلق رو حس نمیکنی، هیچوقت هم جهنم کامل نیست، کسی که تصمیم میگیره بین این دو محیط زندگی کنه داره میره سمت تعادل، یکبار اشکش در میاد، یکبار میخنده، ولی تو هیچ سمت غوطه ور نمیشه و خودش رو گم نمیکنه، خلاصه که اهلی بشیم:)
مراقب خودمون باشیم.
بریده شده و چسبیده به این پست:
-از حس های بدِ برای من اینه که تمام اپیزود های باب اسفنجی شلوار مکعبی رو از بدو تولدش دیده باشی و هیچی باقی نمونده باشه.
-از حس های خوب برای من اینه که جمعه دلگیر نباشه، سنگین و سرد نباشه، چای و کیک بعد از ظهرش به راه باشه.
-از حس های خوب برای من شروع یادگیری یک زبان جدیده که سختی هاش و تفاوت هاش با انگلیسی سبب تعجب و خندهام بشه.
-از حس های خوب برای من اینه که شب ها توی بیخوابیم، فیلم های قدیمی ایرانی دهه شصت و هفتاد رو میبینم و چقدر لذت بخشن، با سینمای امروز و این دورهی ایران هیچ ارتباطی نمیتونم بگیرم.
-از حس های بد برای من اینه که ۱ هفته هست نتونستم برم یوتیوب، سرعت نت شدیداً و به طرز عجیبی اومده پایین.