از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.
از آبی تا خاکستری

از آبی تا خاکستری

هر آنچه که از من بود،هست و می‌شود.

این نیز بگذرد دوست من،کتابداری زیباست.

الف.سلام. چندی پیش یکی برای من کامنتی گذاشت که به فکر فرو رفتم. انقدر ارتعاش منفی داشت که وب رو خوابوندم برای چند ساعت طولانی. تا اینکه امروز چهارتا ایمیل دریافت کردم از تعدادی دوست، که گفته بودن چرا وب بسته است... 

 

بعد اون کامنت،گفتم من دارم اشتباه میکنم یا اون. نه آدرس وبی و ایمیلی و نه اسم مشخصی، یک ترسوی غریبه،شاید یک روانی،یک  شاید یک متجسس، باسواد،حسود،نمیدونم.گفته بود که من دارم چه کار خاصی میکنم "خیر سرم" و خوندن دو رشته کار خاصی نیست و  با عباراتی مثل "کتابگذاری" رشته مسخره ایه و ... من گفتم محیا، قضیه چیه، تو واقعا داری راه اشتباهی رو میری توی وبلاگت؟آیا باید ساکت شی؟آیا داری همه چیزو بزرگ میکنی؟خلاصه که تلنگری شد تا برم توی خودم و سفر کنم... 


ب.آدمی مثل من که از دوره های به شدت سخت عبور کرده، توی دبیرستان به زور رفت رشته معارف در حالی که اصلا مثل اون رشته خشک و مذهبی نیست،کسی که از مسیر استعداد هاش هربار دور شد،نهایتاً حتی تصمیم نداشت از شدت افسردگی و حالِ بد با اون معدلِ بالا و کلی تلاش تهش وارد دانشگاه بشه، کسی که میگفت هیچ آینده ای نداره،کل سال ۹۸ رو توی گریه و آرزوی مرگ سپری کرد، الان داره تلاش میکنه که برای زندگی خیلی کوچیکش یک حرکتی بزنه و گاهی هم بقیه رو هم با خودش همراه کنه،چون من همون آدم هستم،با اونکه میدونم ممکنه فردا بمیرم یا ۱۰ سال دیگه یا ۳۰ سال دیگه یا دو ماه دیگه،زندگی برام یک مفهوم کوچیکی پیدا کرده و اون لذت بردن هست،از یادگیری، از کیک شکلاتی،از خوابیدن و هر چیز دیگه ای. من دلم میخواد اینطوری باشم و هر کسی ناراحته میتونه نیاد توی این اتاقِ آبی. نمیفهمم چرا انقدر فوضول توی دنیا وجود داره.


ج. بنده الان کاملا معمولی هستم،از نظر جسم،روح، دختری با یک هوش متوسط،یک انسان اجتماعی. محیای آبی قصد نداره چیزی رو به کسی ثابت کنه،فقط میخواد تغییرش رو به خودش ثابت کنه،بدونه توی ۱۴۰۰ از ۱۳۹۹ بهتره بوده،و وبلاگ با تمام امکانات و ضعف هاش یک پلتفرم ساده برای "دیدن زندگی من در یک نگاه" شده، برای خیلی ها.چرا آبی؟این واژه و رنگش برای من مفهوم آزادی،رویا،درد و درک لذت رو داره و هیچ ارتباطی با غمگین بودن نداره، من تنها چیزی که دیگه حس نمیکنم ناراحتی ئه،وارد دنیای دیگه ای از احساسات شدم.


د.من کمال طلب هستم، مثل خیلی ها. الان حوصله و وقت و توان اینکه دو ساعت توضیح بدم رشته کتابداری چقدر سخته و کنارش مترجمی خوندن چالش ایجاد کرده برام رو ندارم. یک غول مهربان هست به اسم گوگل، سرچ کنید ببینید چی به چیه،درس ها چی هستن، انقدر مردم رو مسخره نکنید چی میخونن چرا میخونن آسونه یا سخته و‌... من توی ایران به دنیا اومدم،"به صورت پیش فرض از بقیه دنیا ۵ پله عقب تریم". حالا الان،فقط و فقط به لطف خدا، توی دانشگاه خوبی هستم، رشته ام رو دوست دارم و بله به نظرم عالیه،دانشگاه دومم رو هم بدم نمیاد و دارم باهاش کنار میام و ان‌شاءالله از ترم پاییز ۱۴۰۱ از امکانات آموزشی و تبصره هاش بیشتر استفاده میکنم و رشته سومی رو هم شروع میکنم به خوندن. منی که اونقدر سختی کشیدم این وضعیت فعلی رو دوست دارم. وضعیت من واقعا سنگینه و تا وقتی که کسی عمیقا تجربه اش نکرده نمیتونه منو قضاوت کنه و اگر کنه فقط داد میزنه "محیای آبی من یک احمق سطحی بین هستم و منو ببین که میخوام انرژی منفی بدم به تو و همه و بگم نمیتونی". من خودم نتونستم خودم رو متوقف کنم، اونوقت تو میتونی؟من خیلی وقته حرکتم رو شروع کردم،مثل خیلی ها. یا اصلا برعکسش،مثل خودشون فکر کنیم، الان هر کسی یک آیفون میخره، یک کاشت ناخن و با یک رینگ لایت توی اینستا بلاگر شده، در حالی که هیچ چیز خاصی برای ارائه نداره،اونها خوبن و ماها شدیم بد.چه ذهنیت کاملی واقعا. جالبیش اینه به اونا هم گیر میدن،هیچ تعادلی نیست باید حتما به یکی گیر بدن اموراتشون بگذره بتونن نفس بکشن.کارما وجود داره، به هر کسی هر حسی بدی، به خودت بر میگرده.


ه.دست از دخالت و رفتارای عجیبتون بردارید،چه معنی داره بدون هیچ شناختی، بگیم یکی داره راه غلط رو میره یکی راه درست و درسی که میخونه خوبه یا بد،مگه ما علم غیب داریم یا عالم و توانای مطلق هستیم؟ انسان به دنیا اومده تا آزاد باشه،نه اینکه با حرف و فکر بقیه زندانی باشه. از جهتی ما در برابر بزرگی جهان "هیچ"هم نیستیم. به اعتقادات هر کسی قسم اگر سعی کنیم اول خودمون رو درست کنیم دنیا خیلی قشنگ تر میشه،خدا ما رو پیامبر نیافریده،امر به معروف و نهی از منکر هم راه و روش داره،همه قرار نیست مثل شما فکر کنن،اگر به دنبال پر کردن حفره های درون خودتون باشید،هیچوقت با کلمات و رفتارتون،بقیه رو پر از چاله و زخم نمی‌کنید،حتما حسادت و کینه ای هست که اینطوری حساس میشید رو ویژگی یکی،شغل و رشته کسی.


و.بعد من رو مسخره میکنن که رشته‌ام کتابداری و مترجمی هست، بقیه مهندس هستن نمیان پز بدن، هدف من پز دادن نبود یا اینکه بگم خیلی شاخ هستم به اصطلاح،چون برای نما‌ نما کردن راه به راه باید از سر در دانشگاه عکس میگرفتم میذاشتم تو جایی مثل اینستاگرام "که یک ساله نرفتم توش" دقیقا "مثل بقیه همکلاسی های هم سن خودم"، از کی تا حالا ثبت گزارش تغییرات و تلاش و چالش ها خودنمایی و مسخره بازیه‌؟ حتما منم باید بیام بگم صبح بیدار شدم اینو خوردم ظهر اینو شب اینو و تموم. هی این لوپ رو تکرار کنم. شاید هر کسی یک سبکی داره و باید اینو بفهمید. میگن پز رو اونی میده که تو هر پست باید میلیارد ها بار بگه شیفت بیمارستانه و پزشک و یا پرستار هست(به وبلاگ تجارب اون آقای پزشک عمومی معروف بر نخوره،از نظر من وب ایشون مفیده کاملا) و یا یک کالباس و شراب و پنیر خوردن رو انقدر بزرگ میکنه که تو ۱۰ تا پست رفرنس میده، چطور کار این افراد با کلاسه و کار ماها حماقته؟ بعد کتابداری یا به اصطلاح اون غریبه‌ی آگاه "کتابگذاری" چرت و پرته؟ اینهمه مهندس از دانشگاه های عالی داریم تو کشور که دارن با اسنپ کار میکنن، من هم‌ به عنوان یک معلم زبان ساده و یک کتابدار معمولی، میخوام برم توی یک آموزشگاه زبان سطح متوسط با بچه های نوجوان، یا برم کتابخونه های دانشگاهی کشور و سازمان اسناد ملی،یا آرشیو صدا و سیما،حتی موزه هم میتونم برم،و بله رشته‌ی من توی کانادا و آمریکا و اروپا فرصت های فوق العاده ای براش هست،چون اونها ارزش محافظین اطلاعات و کتاب رو می‌فهمن.فقط جهان سومه که از یادگرفتن بدش میاد،با تمام احترام به مهندسین عزیز که ازشون مثال زده شد، از اینکه راه بقیه رو نرفتم خوشحالم و هر چیزی که از خودم بازتاب میدم، به خودم مربوط هست و در عین حال هیچ چیز خاصی نیست و سیر طبیعی زندگیمه پر از اتفاق. حالا اومدن اسم رشته رو عوض کردن تا ایرانی جماعت انقدر مسخره نکنه، علم اطلاعات و دانش شناسی! ولی من مثل اساتیدم که مدرک کارشناسی و ارشد و دکتراشون عنوان علوم کتابداری و اطلاع رسانی هست فکر میکنم و با افتخار میگم کتابداری و هیچ مشکلی ندارم، چون این انتخاب و علاقه‌ی منه، تجربه کسب می‌کنم و ارائه میدم، چند سال دیگه به همه‌ی این پست ها میخندم:)این طبیعت بلوغ هست و من در جریانش قرار گرفتم.

+++سر قضیه اسنپ یاد حرف استادم افتادم که میگفت تو دوران ارشدش تو کتابخونه دانشگاه علوم پزشکی استخدام شده بود و موقع ناهار بعضی روز ها میرفت یک ساندویچی که کارمندش مهندس برق بود. و یا یکبار امسال ماشینش خراب شده بود و میخواست بره دانشگاه و توی اپ تپسی یک ماشین گرفت و راننده اش سفره دل باز کرده بود و مهندس صنایع بود. یکی هم مهندس کامپیوتر بوده و رفته بوده خارج از ایران و تو یکی از دانشگاه های معتبر درس خونده بوده و برگشته بوده و مدتی پرتقال شمال میفروخت با وانت دوستش.

کسایی که ایمیل من رو دارن زیادن و میتونن اونجا باهام در ارتباط باشن،برخی هم شماره ام رو دارن حتی،فعلا پیام و کامنت های وبلاگی رو برای آرامش روانم نمیخونم و روزه‌ی ارتباطی میگیرم،حقیقتا هم انقدر سرم داره شلوغ میشه که بعید میدونم بتونم مثل کل این ماهِ بهمن فعال باشم در آینده.