فراموشی و حل کردن مسائل برای افرادی که راه حل های زیادی می دونن به مراتب سخت تره تا اونهایی که هیچ هدفی در زندگی ندارن و از یادگیری و پیشرفت بدشون میاد و براشون دغدغه نیست ...
میدونید،
چقدر بده که نمیتونم اینجا هر چیزی که دلم میخواد رو بگم و بنویسم، باز هم ترسِ از فکر کردن های دیگران دربارهی خودم وجود داره. بعضی روز ها واقعا نمیدونم چی میخوام، اگر بدونم، نمیدونم چرا میخوام، و اگر بدونم چی و چرا، نمیدونم چطوری میخوام. قبلا هم گفتم، مثل گیر افتادن توی دنیای موازیِ همیشه شبِ کورالین، یا خوابِ دیدن سوپی که تموم نمیشه، یا همون جاده ای که ابتدا و انتهاش گم شده تو یک نقطه ی دور، یک سمت طلوعِ آبی و یک سمت غروبِ سرخ و بین اینها هر چیزی که هست حواست رو از رانندگی پرت میکنه. من از اینکه ترک بشم و فراموش بشم و آزارم بدن ناراحت نیستم بلکه حق من معمولا ضایع میشه و همیشه بقیه راست میگن،چون سکوت میکنن، و من داد میزنم و گریه میکنم.